#پناهم_باش_پارت_80

سینا: بگیر دختر دستم شکست ازدستش میگیرمو تشکرمیکنم.
سینا:عمونذاشت از شرش خلاص شیم
نمیخام به خاطر من زندگیت وخراب کنی سینا....
سینا: خواهش میکنم سارا نمیخام درموردش حرف بزنیم اصلا...
چند لقمه میخورم و سراغ بابارو میگریم که مینا میگه داره روزنامه میخونه بلند میشم و به طرف پذیرایی میرم.
سلام
بابا: سلام خوبی؟
بله ممنون خوبم.میخاستم باهاتون حرف بزنم
روزنامه رو تا میزنه وروی پاش میذاره
بابا: میشنوم
درمورد ارش من من دیگه خسته شدم خیلی دارم اذیت میشم میخام از اینجا برم
بابا: کجا؟؟
بازبونم لبمو ترمیکنم ومیگم پیشه پیشه ارش
بابا: من نمیدونم این پسر چی داره که اینقد سنگشو به سینه ات میزنی؟
اینکه بعد اینهمه اتفاق مونده وجانزده کمه؟
بابا: به خاطر پوله دختر میفهمی؟
من پولی نمیخام اونم نمیخاد فقط یه رضایت میخایم برای ازدواج
بابا: میخای بدون پول چطور زندگیتو بگذرونی؟؟؟
ارش کارداره پدرشم کمکمون میکنه
بابا: دختر باباش یه بازنشسته اس چی داره که به شما هم کمک کنه؟
باشه اونم کمک نمیکنه من میخام توی یه اتاق زندگی کنم ولی با ارش توروخدا اجازه بدین بذارین منم بتونم به ارامش برسم تورو خدا بابا دیگه بسمه نمیکشم بذارین برم....
بابا: درموردش فکر میکنم
که اخرش بگین نه اره؟!
بابا: گفتم که در موردش فکر میکنم اینقدرم گریه نکن اخرش کور میشی
چشم گریه نمیکنم اما وقتی که موافقت کنین
یه ماه بهم فرصت بده بفهمم کین و چین بعد
باشه ای میگم واز کنارش بلند میشم و به طرف اتاقم میرم....
حرفهایی پدرم باعث شده کمی دل گرم بشم که شاید قبول کنه و منو ارش ازاین بلاتکلیفی دربیایم اما به ارش چیزی نمیگم نمیخام خوشحالش کنم بعد فردا روزی باز پدرم بگه نه باید منتظر بمونم ....
سه روز خیلی زود گذشت و‌من باز توی سالن انتظار مطب دکتر حسینی نشستم تا نوبتم بشه مثله همیشه سینا کنارمه ونمیذاره احساس تنهایی کنم با شنیدن اسمم از زبون منشی بلند میشم وبه سمت اتاق میرم
سلامی میدم بالبخندی جواب سلاممو میگیرم
دکتر: خب خوش اومدی بشین

romangram.com | @romangram_com