#پناهم_باش_پارت_77
ارش: بخاطر من باید بتونی عزیزم به خاطر خودت بخاطر زندگیمون باید بتونی توروخدا خجالت و ترس وبذارکنار تو که اسیرشون نیستی باید فقط به خودت فکر کنی بسه اینهمه ساکت بودی وهیچی نگفتی باشه خانمم؟
واقعا نمیدونستم چی باید بگم من ادم ضغیفی بودم واین کار واقعا در توانم نبود اما قلبم ارش و میخاست میخاستم کنارش به ارامش برسم راست میگفت دیگه بس بود سکوت بس بود چشم گفتن بس بود توسری خور بودن
ارومزمزمه میکنم
من میترسم
ارش: مگه منو نداری ؟ ترس چرا؟
من پشتتم نفسمکنارتم نمیذارم کسی اذیتت کنه دیگه نمیذارم بسمونه اینهمه سختی این همه دوری باشه سارا ؟
باشه ای که میگم ارومه اما از ته دلمه من تمام وجودم کنار ارش بودنومیخاست پس باید کاری میکردم برای رسیدن بهش....
ارش: عاشقتم سارا همه زندگیمی نفسمی انگار با این باشه ای که گفتی دنیارو بهم دادی تا جون دارم نوکرتم نمیذارم اب تودلت تکون بخوره نمیذارم هیچ وقت پشیمون بشی بخاطر این تصمیمت .....
لبخندی روی لبممیاد از تصور حرفای ارش من تا مرز جنون عاشق این ادم بودم نبودم؟؟
باقطع کردن گوشی پیش بقیه برمیگردم و به اشپزخونه میرم روی صندلی میشینمو به زن عمو وسیما که دارن سالاد درست میکنن نگاه میکنم
زن عمو؟
زن عمو: جانم دخترم؟
دیگه چیزی مونده که من ندونم؟
زن عمو: عزیزدلمدورت بگردم نه دیگه چیزی نیس همه چه رو میدونی خانمگل
دلم برا مامانم تنگ شده خیلی
زن عمو: مامانت اونقدر مهربون بود که ماهم دلتنشگش میشیم عزیزم تو که دیگه جای خود داری ...
خیلی وقته سرخاکش نرفتم باتموم شدن حرفم سرم پایین میارم وبه رومیزیه سفید روی میز خیره میشم..
زن عمو: سارا جان ناراحت نباش مامانت خوب میدونه دلت همیشه پیششه ادم لازم نیس که همیشه بره سرخاک دل ادم مهمه تواینقدر مشکلات داری که این چیزا اصلا مهم نیستن
زن عمو مردارو هم که برای شام صدا میزنه و فسنجون خوش رنگی روکه روی میز میذاره قطره ی اشکی از گوشه ی چشمم سر میخوره وروی میزمی افته
عمو: دخترم؟ چرا گریه میکنی؟
معذرت میخام غذارو که دیدم یادمادرم افتادم بعداز رفتن مامان اولین فسنجونیه که میخورم
عمو: خدا بیامرزتش زن خیلی خوبی بود
سینا: عزیزم اروم باش اینقدر خودتو اذیت نکن
زن عمو: اره دخترم سینا راس میگه پاک کن اشکاتو فدای دلت بشم
بشقابی که عمو جلوم میذاره با قاشق برنجارو به بازی میگیرم
دلم فقط ارامش کنار خانواده مو میخاست ....
شب موقع خواب کلی باسیما حرف زدیم در مورد ارش گفتم درمورد دوس پسرش شنیدم گریه کردیم لبخند زدیم شب خوبی بود بعد چنسال .
صبح با خداحافظی از بقیه راهیه خونه شدیم
سینا: سارا؟
بله؟
سینا: توو خودتی؟ چیزی شده؟
romangram.com | @romangram_com