#پناهم_باش_پارت_76

سیما:بمیرم برات بخدا که یه شب نشده نفرین نکنم باعث و بانیشو ازهمشون نفرت دارم چطور تونستن باتو اینکارو بکنن اخه اونم تو که ازهمه مظلوم تر بودی همیشه
اشکش که باز روی صورتش راه گرفت کنارش نشستم سریع بغلم کرد
سیما: اصلا بمون اینجا پیشه ما بخدا همه مون خوشحال میشیم نرو اونجا اونا خیلی پستن خیلی
عزیزم اروم باش تو که از من بدتری
سیما: تومثل خواهرمی قلبم درد میگیره تورو اینطوری میبینم
من قربانی طمع وهوس چن نفر شدم نمیبخشمشون هیچ وقت ارزوهامو به اتیش کشیدن حسرت خیلی چیزارو‌به دلم گذاشتن....
سیما: میدونم عزیزم بخدا که مامانمم هر روز نفرینشون میکنه
گریه بسه یه چیزی بده روی تاپم تنم کنم
سیما: باشه فدات شم الان میدم
شومیز سفید رنگ حریری که جلوم میگره تشکر میکنمو تن میزنم و باهم از اتاق خارج میشم پا که توی پذیرای میذارم بدون هیچ حرفی توی اغوش گرمی فرو میرم بوی برادری میده اغوشش
نیما: سلام اجی بزرگه
سلام اقا نیما خوبی؟
نیما: چقدر دلم برات تنگ شده بود سارا وااای دوس دارم اینقد فشارت بدم تا مثل اون روزا جیغت دربیاد..
اگه دلتنگ بودی می اومدی سراغم
نیما: ببخش اجی بخدا تحمل دیدن اونارو نداشتم براهمین نمی اومدم بیا بشین سرپا نگهت داشتم
کنار نیما میشینم و باهم حرف میزنیم اما اینبار مثله گذشته نیس هیچ کدوم لبخند نداریم
با احساس ویبره گوشیم توی جیب شلوارم برش میدارم به اسم ارش نگاه میکنم ببخشیدی میگم و به اتاق سیما میرم
جانم عشقم
ارش: فدای جانم گفتنت کجایی خانمم
خونه ی عمو بابای سینا
ارش: چه خبر عزیزدل ارش؟
هیچی فقط دلم تنگته
ارش: دله منم تنگته خوشگلم میخام دیگه کارو یه سره کنم
چطوری؟
ارش: به بابام گفتم دوباره به بابات زنگ بزنه قبول کرد که نوکرشم قبول نکرد یه پیشنهاد جدید دارم
چه پیشنهادی؟
ارش: میری و شکایت میکنی که من دختر عاقل تحصیل کرده ای هستم ولی پدرم بهم اجازه ی ازدواج نمیده ...
ارش: باشه سارا؟؟؟!
از حرفش واقعا شوکه شده بودم من شکایت کنم؟ من ادم این کاربودم؟ برم و ازبابام شکایت کنم؟
ارش: خانمی چیشد؟
هیچی ولی ارش من نمی تونم

romangram.com | @romangram_com