#پناهم_باش_پارت_74

سینا: همون که شنیدی اهله تهرانه ۳۵سالشه طلاق گرفته چون بچه دار نمیشه
باورم نمیشه چطور میتونه با یه پیرمرد ویلچر نشین ازدواج کنه؟
سینا: پول میتونه هر کاری بکنه سارا اینا که چیزی نیس
بابام قبول کرد؟
سینا: اولش قبول نمیکرد اینقدر تو گوشش خوندن که راضی شد بالاخره..
فکرشم نمیکردم بابام زن بگیره دوباره
سینا: تا این زنای جادوگر دور ورشن هیچ چیز غیر ممکن نیس.
سینا راست میگفت تا عمه ها ومادربزرگ دورشن هییچی بعید نیس
با صدای مادر بزرگ که اسممو صدا میکرد از اشپزخونه بیرون رفتم و بهش بله ای گفتم
مادربزرگ: بیا بشین کارت دارم
نزدیکش روی مبل تک نفره ای میشینم
مادربزرگ:پدرت داره ازدواج میکنه میخام بدونی و درد سری درست نکنی زنش که پاشو اینجا بذاره میشه خانم خونه توی کاراش دخالت نمیکنی حرفی بهش نمیزنی .میفهمی که چی میگم؟
میفهمیدم میگفت که داره میاد جای مادرت خانم خونه بشه که بشه همه کاره اشکم و پس زدم و لب زدم
فهمیدم
مادربزرگ:خوبه
زمزمه میکنم
بابا
بابا:بله
میشه اتاق شما و مامان خالی بمونه؟یعنی یعنی
بابا: خودم تو فکرش بودم کلیدشو میدم به خودت
ممنونم.
نمیخاستم توی اتاق مادرم زن دیگه پا بذاره اون اتاق حرمت داشت.....(حال)
وقتی از پنجره ی مطب بیرونو نگاه کردم با هوای تاریک مواجه شدم شرمنده به دکتر نگاه کردم
معذرت میخام خیلی وقتتنو گرفتم واقعا شرمنده ام شب شده.
دکتر: خیلی قشنگ صحبت میکنی وهمه چیو تعریف میکنی ادم اصلا احساس خستگی نمیکنه واقعا میگم.
ممنونم دیگه باید برم سینا حتما خیلی وقته منتظرمه.
دکتر: برای سه روز دیگه باز برات وقت خالی میکنم میخام هرچه زودتر همه زندگیتو بشنوم.
باشه حتما فعلا خدانگهدار.
دکتر کنارم قدم برداشت ودراتاق وبرام باز کردم وتعارفم کرد جلوتر ازش بیرون برم تشکری کردم پا به سالن انتظار گذاشتم
باچشم دنبال سینا گشتم که نشسته روی صندلی دیدمش متوجه ما نشده بود سرش گرمه گوشیش بود
سینا

romangram.com | @romangram_com