#پناهم_باش_پارت_73

ارش: بخدا که تو دیونه ام کردی.....
پارت۸۸_نزدیکای ظهر سینا اومد دنبالم و برگشتم خونه پا که تو خونه گذاشتم دوتا از عمه هام خونه ی مابودن(اخه من پنج تا عمه دارم)
خیلی اذیت میشدم‌وقتی میدیدم‌خونه ی مادرم افتاده دسته اینا واینا از گشتن کمد مادرمم نمیگذرن اما کاری ازم بر نمی اومد من تنها بودم اینا با مادربزرگم شیش نفر پس حرفامو توی دلم میریختم نزدیکا غروب ارش اس داد :
برو پیشه بابات بابام داره زنگ میزنه بهش .
باخوندن پیام خودمو طبقه ی پایین رسوندم پدرم و جلوی تلوزیون مشغول دیدن اخبار دیدم نزدیکای بابا نشستمو منتظر شدم گوشیش که زنگ زد قلب داشت می اومد توی دهنم هر ایه ای که بلد بودم میخوندم تا بابام مخالفت نکنه باز.
بابا: سلام ممنونم نخیر به جانیاوردم
بابا:بله یادم اومد شما چطورین؟
بابا:درمورد سارا؟ ماکه حرفامونو زدیم!
بابا:نخیر من فقط یه دختر دارم اونو نمیتونم از خودم دورش کنم
بابا:بله اما متاسفم خواهش میکنم کلا فراموش کنین این قضیه رو
خدانگهدار.
تلفنو که قطع کرد وارفتم تمام امیدم نا امید شد چشمام پراز اشک شد به پدرم نگاه کردم
بابا: اونطوری نگاه نکن دختر اونا هم سطح مانیستن نمیتونم دارو ندارم بسپارم دسته کسی که نمیدونم کیه و چیه وهیچ اصل ونسبی نداره
با گریه گفتم
اما من دوسش دارم چرا دارین عذابم میدین جواب مامان و چی میخاین بدین؟
با تموم شدن حرفم بلندشدم وبه طرف اتاقم رفتم خودمو‌روی تخت انداختمو‌برای بدبختیام زار زدم‌گوشیم زنگ میخورد ومن ندیده میدونستم ارش جواب نمیدادم فقط گریه میکردم دلم مامانمو میخاست.
شب وقتی با چشمای پف کرده پایین رفتم و مادربزرگم وکنار پدرم دیدم سلامی دادمو به اشپزخونه رفتم و سینارو دیدم که داره از یخچال چیزی برمیداره روی صندلی نشستم و به سینا گفتم بهم اب میدی برگشت و نگاهم کردم وبرگشت سمته یخچال ظرف ابو‌برداشت یه لیوان پر کردوجلوم گذاشت و روی صندلیه جلوی روم نشست و زل زد تو چشام
به چی نگاه میکنی؟
سینا: به چشمات، اینقد گریه کردی که شده یه کاسه خون
چیزی نمیگم که باز نگاهم میکنه ومیگه
سینا: چرا؟
چی چرا؟
سینا: چرا گریه کردی؟
حال و روز من کلا گریه داره
سینا: برای عمو دارن زن میگیرن
میدونم
سینا: انتخابم کردن
به جهنم
سینا:۳۵ساشه
با این حرفش سرم طوری بلند میکنم که گردنم صدا میده
چی؟؟؟؟؟؟؟؟

romangram.com | @romangram_com