#پناهم_باش_پارت_143
دخترمفردا ارش ومیفرستم دنبالت دیگه ام گریه نکن ایشالا که خیره
لب میزنم
معذرت میخوام که باعث ابرورزیتون میشم با این جور عروستون شدن
باباارش: دیگه نشنوم ازاین حرفا بزنی ابروی من خوشیه پسرمه توام تاج سرمایی
ازم که فاصله میگیره و روبه ارش میگه بریم اروم دنبالشون قدم برمیدارم
از پذیرایی که دور میشیم ارش به طرفم میاد ودستمو میگیره
ارش: هیچ وقت نمیذارم به خاطر این تصمیمت پشیمون بشی نفسم بهت قول میدم...
به زور بهش لبخندی میزنم ومیگم میدونم
ارش: برو وسایلتو جمع کن ده صبح میام دنبالت
باشه خداحافظ
بارفتنشون باقدمایی سست و بی حال راهیه اتاقم میشم و درش و قفل میکنم وروی زمین جلوی در میشینم...
به دور تا دور اتاق نگاه میکنم ونفس عمیق میکشم....
بلند میشمو و چمدونمو از بالای کمد پایین میارم و جلوی کمد میذارم در کمد وباز میکنم ودونه دونه لباسمو برمیدارم تا میزنم توی چمدون جا میدم
باهر لباسی که توی چمدون میذارم اشکم بیشتر و بیشتر میریزه من حتی ازدواجمم مثله بقیه دخترا نشد من لیاقت هیچ چیزی و ندارم هیچی...
همه ی لباسام و کتابای که دوس دارم وچادر نماز و جانماز مادرمو طلاهای خودم ومامانم و سکه هایی که بابا همیشه عیدا به منو سینا میدادو البوم عکسای منو مامان و سینارو ودفتر خاطراتمو ....چند تا از عروسکایی که مامان و سینا توی مناسبتها وقتی راهنمایی بودم برام خریده بودن
و وهر چیزی که من و یاد اینجا و سینا و مامان وبابا میندازه رو برداشتم و توی چمدون ودوتا ساک دستی جا دادم ...
وقتی کارم تموم شد ساعت ۴صبح شده بود...
روی تخت میشینم و به کمد خالی نگاه میکنم من قرار بود اینجوری از خونه ی پدری خداخافظی کنم و پاتوخونه ی عشقم بذارم....
هر چقدر گریه میکردم سیر نمیشدم دلم زیادی پر بود ...
روی تخت دراز کشیدم و تا ساعت هشت صبح به کمد خالیه اتاقمخیره شدم ...
ساعت که هشت شد در اتاق به صدا در اومد بلند شدم و به طرف در رفتموبازش کردم ومینارو توی چهار چوب در دیدم
مینا: خواب بودی؟
بنظرت میتونم بخوابم؟
مینا:عزیزم بابات عصبانیه یه مدت بگذره نرم میشه و خودش دلتنگت میشه...
من الان بهش احتیاج دارم تا سرم و بالا بگیرم نه چند وقت دیگه...
مینا: نمیدونم چی بگم سارا دوستداشتم بتونم کمکت کنم ولی میدونی که بابات با حرف هیشکی نظرش برنمیگرده فقط میتونم ازت خواهش کنم اینو ازم قبول کنی
به کارت بانکی که توی دستش بود نگاه میکنم ومیگم این چیه؟
مینا: توش پنجاه میلیونی هست میتونی بعضی چیزاروبرا خونه ات بخری میدونم زیاد نیس ولی فقط همین وتو حسابم دارم
خواهش میکنم ببرش مینا این چه کاریه تو چرا باید جور باباموبکشی؟
مینا: تومثلهخواهرمی دارم همون کاری رو میکنم که اگه برای خواهرم این اتفاق می افتاد براش میکردم خواهش میکنم قبول کن...
نمیتونم این پول ماله توعه خودت بهش احتیاج داری ولی قول میدم اگه لازم داشتم بهت بگم
romangram.com | @romangram_com