#پناهم_باش_پارت_142
صدای اروم نرگس خانم که توی گوشم میپیچه یاد حرفای مامان می افتم
نرگس خانم:دخترم شرطای بابات وقبول کن من از پسرم مطمعنم
ارش خوشبختت میکنه بسه اینهمه کشیدی دیگه بسته خودتو بسپار به ارش
بعد گفتن این حرفا بلند میشه و ازم فاصله میگیره حرفای مامان توی گوشم میپیچه من باید برم همه چی تموم میشه خوشبخت میشم....
به سمت ارش میچرخم که با التماس بهم چشم دوخته انگار که با چشماش ازم میخواد که قبول کنم....
به سمت پدرم میچرخم و اروم بلند میشم و به طرفش میرم...
جلوی پاش روی زمینمیشینمو وسرم روی پاهاش میذارم....
بابا میدونی از بچگی ارزوم بود باباجون صدات کنم و سرم و روپاهات بذارم عینه دخترای دیگه که خودشونوبرا باباهاشولوس میکردن منم خودمو برات لوس کنم اما میترسیدم من همیشه ازت میترسیدم ...
همیشه میگفتم کاش پسر بودم تا بابام منوهم مثله سینا دوست داشته باشه ...
همیشه برام سوال بود یه پدر چطور میتونه بچه ی خودشو دوست نداشته باشه؟
همیشه به بچه های دایی هام و
عموهام حسودیم میشد
بادست به سیما اشاره میکنم میگم همین سیما اینقد عمو لوسش میکرد که منم دلم میخواست اما مگه میشد من خودمو برای پدر همیشه عصبانی و اخموم لوس کنم؟؟
نه نمیشد من فقط همیشه اسم پدرو داشتم اما شما هیچ وقت برام پدری نکردی...
همه زندگیم مامان بود وقتی رفت انگار همه ی زندگی باهاش رفت با خودمگفتم درسته بابا دوسم نداره اما چون مامان نیس شاید دلش برام بسوزه و یه کم فقط یه کم منو بخواد هر روز هر شب منتظر بودم بخوای باهام حرف بزنی حرفامو بشنوی درد دلامو بشنوی بهم بگی دخترم مامانت که رفت من هستم ...
اما نگفتی عوضش زدی تو گوشم وگفتی که عاشقی و ازسرت بنداز....
منم دلم محبت پدرونه میخواست دلم میخواست بجای سینا شما بشی همه کسم اما نشدین نخواستین ...
بابا اینقد دوستدارم که نمیتونین فکرشمبکنین اما دیگه بسمه دیگه نمیکشم میخوامبرم.....
تا نفس میکشم شما پدرمیو تاج سرم ...
اما میخوام برم شماراست میگین من هیچ چیزی ندارم که یه مرد بخواد کنارم بمونه اما ارش میگه میمونه میخوام شانسمو امتحان کنم میخوام کنارش باشم و باهاش زندگی کنم
بدون ارث
بدون جهازیه
بدون عروسی
بدون حتی شما توی دفتر خونه
سینا عزیزمه برادرمه پشت وپناهمه اما باشه بخاطر شما ازسینام میگذرم....
با تموم شدن حرفم دستشو میبوسمو بلند میشم و اروم میگم میتونم لباسامو باخودم ببرم؟
اره ی محکمش قلبمو به درد میاره
بابا: طلاهات و طلاهای مامانتم میتونی ببری تا فردا میتونی وسایلاتو جمع کنی فردا صبح رضایت نامه میدم که عقد کنی و از اینجا بری...
باسری پایین ازش فاصله میگیرم و به دیوار پشت سرم تکیه میدم...
بابای ارش: خیلی دوست داشتم این جریان با خوبی تموم بشه اما انگار قسمت نبوددر هر صورت سارا دختر منم هست و مثله تخم چشمام ازش مراقبت میکنم...
وقتی به طرف من اومدو جلوم ایستاد خیلی مهربون گفت:
romangram.com | @romangram_com