#پناهم_باش_پارت_140

خواهش میکنم ایندفعه نه نیارین و بذارین این دوتا جوون به خواستشون برسن...
سکوت بدی توی سالن بود هیچ‌کس حرف نمیزد که صدای محکم بابا سکوت و شکست و باحرفایی که زد قلب منم با سکوت سالن شکست
بابا: اقای مهرزاد دختر من یه مشکلاتی داره که فکر نمیکنم شما خانواده تون درجریان باشین
برای همین نمیخوام سارارو‌دسته غریبه بسپارم احتمال اینکه یه مرد بتونه تا اخر عمرش کنار سارا زندگی کنه شاید از صد،، بیست درصد باشه پس بهتره دخترمو دسته اشنا بسپارم تا این درصد و شده بیست درصد دیگه ام بیشتر کنم....
اشکی که با سمجات از گوشه ی چشمم سر خورد و روی صورتم نشست باعث شد مینا دستش وروی دست یخ زده ام بذاره قلبم داشت از جا کنده میشد پدرم از هیچ کاری برای نرسیدن من به ارش دریغ نمیکرد حتی اون کار خورد کردن من جلوی خانواده ی ارش باشه...
مامان ارش(نرگس):
حاج‌اقا خواهش میکنم نزنین این حرفارو‌هم ما هم پسرمون با چشم‌باز جلو اومدیم سارا جان اینقدر برامون عزیز هست که این مسائل پیش پا افتاده اصلا به چشم نیاد بعدشم مهم این دوتا جوونن من از پسرم مطمعنم که پاگذاشتم توی این خونه من بهتون قول میدم اگر یه روزی ارش از گل نازکتر به سارا گفت منه مادرش حلالش نکنم
خواهش میکنم شما هم کمی به دل دخترتون فکر کنین این دختر اینقدر سختی کشیده دیگه بسشه باید ازاین به بعد توی ارامش زندگی کنه خواهش میکنم کمکش کنین
این بار سکوت و سینا شکست وگفت
سینا: عمو منم موافقم در مورد ارشم من تحقیق کردم هم پسر خوبیه هم اهل کاره مهمتر ازهمه خیلی سارارو دوست داره خواهش میکنم بخاطر من قبول کنین...
همه‌یه جوری میخواستن که بابارو راضی کنن اما بابا هنوز با اخمای در هم نشسته بود و‌چیزی نمیگفت ...
از استرس زیاد دستام خیس عرق شده بود وقلبم تند میزد...
حتی نمیتونستم یه ثانیه سرم و بلند کنم وبه صورت بابام نگاه کنم میترسیدم با چشماش مواخذه ام کنه‌...
بالاخره باز صدای بابام بلند شد واین بار حرفاش همه رو شکه کرد
بابا: قبول میکنم اما چن تا شرط دارم
همه منتظر بهش نگاه میکردیم که ادامه داد
شرط اولم اینه هیچ‌ارثی به سارا نمیرسه از ارث محرومش میکنم
شرط دومم اینه حتی تا دفتر خونه برای دادن رضایت نمیام و‌با یه کاغذ اجازه میدم عقد کنه و هیچ مراسمی براش نمیگیرم وجهازیه ای هم براش تهیه نمیکنم
شرط سومم اینه سارا وقتی پاتو از این خونه بیرون گذاشتی دیگه هیچ وقت حق برگشتن نداری فکر کن پدری نداری درمورد سیناهم همینه نه سینا حق داره بیاد سراغ تو نه تو حق داری سراغ سینا بیای همه ی ادمایی که میشناسی همینجا میذاری و میری
نمیدونستم درست شنیدم یا نه اصلا نمیدونستم عقلم سر جاشه یانه...
این شرطا جز مخالفت چیزی به ذهنم نمی اورد این چطور موافقتی بود؟
من بدون خانواده کجا میرفتم؟
مگه میشد ؟ نمیگفتن این دختر پدرش کو مادرش کو؟
نمیگفتن قارچ که نیس باید فک وفامیلی چیزی داشته باشه؟
همه اینا به کنار مگه من میتونستم بدون سینا زندگی کنم؟ مگه میشد بدون برادرم دووم بیارم؟ مگه‌میشد سرم بالا نگیرم و سینارو داداشم معرفی نکنم؟؟
این شرطا میگفتن سارا بمیری هم راضی نمیشم...
من ارث نمیخواستم...من فقط یه جهیزیه ی معمولی میخواستم تا سرم پایین نباشه من فقط پدرم و توی دفتر خونه میخواستم تا بهم نگن بی کس و کار ..
من فقط برادرمو‌میخواستم تا مثله همیشه عین یه کوه کنارم باشه و بگه اشک نریز عزیزم هر یه دونه اشکت یه روز از عمرم و کم میکنه!!
سرم و بالا میگیرم‌همه ساکتن و ناراحت جز سویل که یه پوزخند رو لبشه و بهم نگاه میکنه ...
بلند که میشم تا از اون جمع فرار کنم سرم گیج میره جلوچشمام سیاه میشه پذیرایی دور سرم میچرخه و صدای بابا توی گوشم زنگ میزنه و صدای خنده های سویل گوشامو به درد میاره توان ایستادنم وکه از دست میدم صدای همه بلند میشه و توی اغوش کسی بیهوش میشم...
نمیدونم خوابه یا واقعیت اما مادرم کنارمه انگار که واقعیته چون همون لباسی که من برای تولدش براش خریده بودم‌تنشه باهمون عطر همیشگی باهمون لبخند شیرینش نه این خواب نیس مادرم کنارمه واین از هر واقعیتی واقعی تره...

romangram.com | @romangram_com