#پناهم_باش_پارت_139

با دیدنم زن عمو به صندلیه کناریش که خالیه اشاره میکنه...
کنارش میشینم و به ظرف سوپی که جلوم گذاشته میشه نگاه میکنم...
میل ندارم اما برای اینکه جلب توجه نکنم چن قاشق به زور قورت میدم....
همه ی فکرم به گوشیمو ساعته
وقتی از سر میز همه بلند میشن به بهانه ی کمک به مینا توی اشپزخونه میمونم ظرفارو جمع وجور میکنم ساعت نه ونیم صدای پیام گوشی باعث میشه باعجله از جیبم درش بیارم
و پیام ارش بخونم
ارش:سرکوچه تون هستیم نفسم
با خوندن پیامش نفسم بند میاد دستام میلرزه شروع میکنم به صلوات فرستادن....
وقتی با مینابه طرف در ورودیه خونه برای خوش امد رفتیم عموهم کنار درمنتظرشون بود...
اول مرد تقریبا ۴۵ساله ای که میدونستم پدر ارشه وارد شد سلام کردم و به گرمی وبایه لبخند جواب گرفتم پشت سرش یه خانم چادری وارد شد که مطمعنامادرش بود بازم سلامی دادم که به اغوش پرمهرش کشیده شدم
مادر ارش:سلام عزیزدلم بالاخره من تورو دیدم اخه خیلی مشتاق بودم دختری که اینطوری دل پسرمو برده ببینم درسته عکستو دیده بودم ولی این کجا و ان کجا
ممنونم شما به من لطف داری خانم مهرزاد..
مادرارش:پشت تلفنم گفتم بهم بگو مامان مثل ارش وامیر
چشم مامان بفرمایین داخل
دراخر امیر وارش با یه دست گل و شیرینی و چن تا کمپوت و ابمیوه اومدن داخل
امیر: سلام زنداداش
سلام خوش اومدی بیاین تو
وقتی امیر کمی ازمون فاصله گرفت ارش کنارم ایستاد چون عمو مینا با خانم واقای مهرزاد رفته بودن سمت پذیرایی و اینجا اصلا ازپذیرایی دید نداشت..‌
ارش:سلام خانمم چه خوشگل شدی میخوای امشب دقم بدی دیگه اره؟
این چه حرفیه مگه چیکار کردم دیونه؟
ارش:خوشگل که کردی خوش تیپم که کردی منم که جلو بابات نمیتونم حتی سرمو تکون بدم خب دق میکنم دیگه...
برو توتابلو شد دوتایی اینجا وایسادیم زبون نریز..
وقتی باهم وارد پذیرایی شدیم اخمای درهم بابام که روی من وارش زووم کرده بود هم نتوست حالم و بد کنه نمیدونم چطور میشد که کنار ارش جرات پیدا میکردم
کنارش دیگه نمیترسیدم ارش که بود انگار همه چیز خوب بود نه دردی نه غمی نه مشکلی....
ارش برای من حکم‌نفس و‌داشت وقتی بود‌اروم وراحت نفس میکشیدم اما امان از اون روزی که نباشه مرگ وجلوی چشمام میدیدم...
ارش کنار پدرش جا گرفت منم کنار مینا نشستم و سرم پایین انداختم اما نگاه های هر چند دقیقه یه بار ارش بد جور معذبم میکرد‌چون میدونستم زیر ذره بین بابا هستم و نمیخواستم بهانه دستش بدم سرم وهم بلند نمیکردم...
بعد از احوال پرسی از سینا و صحبت درمورد اون اتفاق و شکایتمون از اون نامردا و ....
بابای ارش خیلی ریلکس بحث و کشید سمت منو ارش و
گفت:
بابای ارش: خب حاج اقا شماخودتون بهتر میدونین فاصله ی ‌شهرای ما باهم خیلی زیاده و من تا الان هر چند باری که دخترمون سارارو‌از شما خواستگاری کردم از پشت تلفن بوده اما الان که اینجاییم‌ و کنار هم نشستیم فرصت و غنیمت میبینم و میخوام این پسر مارو به‌غلامی قبول کنین میدونم لیاقت دخترتون خیلی بیشتر از پسر منه اما بهتون قول میدم پسرم از جونشم برا سارا جان دریغ نکنه ارش من درسته ثروتی نداره اما اهل خانواده اس و کاریه از هیچ کاری برای اسایش خانواده اش دریغ نمیکنه ...
منو مادرشم کنارشونیم کمکشون میکنیم ...

romangram.com | @romangram_com