#پناهم_باش_پارت_136
خنده ام که تموم میشه چشمای سینارو میبینم که بهم خیره شده
بهم اشاره میکنه تا برم و کنارش بشینم...
کنارش که میشینم با اخم شدید سویل روبرومیشم اما سینا سرم وبرمیگردونه و بهم نگاه میکنه
سینا: امشب دقیقا همین چن ثانیه پیش من همه ی دردام یادم رفت با خندیدن تو زندگی بهم خندید همیشه بخند سارا دلم برا خنده هات تنگ شده بود
من اگر سینارونداشتم میتونستم اینهمه دردوتحمل کنم ؟
دستمو که میگیره ونوازش میکنه غرق میشم توی برادرانه هاش...
سینا: کمکت میکنم که به دلیل خنده هات برسی عزیزم
ازته دل به روش لبخندی میزنم میگم
بخاطر همه چیز ممنونم سینا ممنونم....
وقتی همه برای خواب رفتن منو سیما هم پاتو اتاقم گذاشتیم ...
خیلی خسته بودم برای همین روی تخت دراز کشیدم و چشمام و بستم
سیما که کنارم دراز کشید گفت
سیما: الان چشات و بستی یعنی کپه مرگم و بذارم و حرفی نزنم اره؟
با چشمای بسته لبخندی میزنم بهش
سیما: جمع کن خودتو واسه من لبخند میزنه بیشعور
با چشمای بسته اروم میگم
دوستدارم
محکم بغلم میکنه و صورتمو میبوسه
سیما: منم دوستدارم خواهری
نفساش که منظم میشه خبر خوابیدنش ومیده اما من به خاطر استرس فردا خواب به چشمام نمیاد...
روی تخت میشینم موهامو به هم میریزم تویه تصمیم انی به سمت کمد میرم و چادر نماز مادرمو برمیدارم و بو میکشم....
هنوز بعد دوسال بوی مامان و میداد یاد مامانم توی این چادر نماز می افتم و اشک توی چشمام جمع میشه...
به سمت دستشویی میرم تا وضو بگیرم اما وسط راه نظرم عوض میشه و به اتاق برمیگردم و حوله مو برمیدارم من امروز فقط یه بار دوش گرفتم وکثیفم نمیتونم اونطوری نماز بخونم باید دوش بگیرم وخودمو تمیز کنم...
از حموم که برمیگردم با حاله بهتر با حوله موهامو خشک میکنم و وضو میگیرم و چادر مامانو سرم میکنم و جانمازمو پهن میکنم بعد از دوسال بازم میخواستم نماز بخونم نمیگم قبلا نمیذاشتم ازوقت نمازم بگذره اما بی نمازم نبودم...
قامت که بستم باهر کلمه ای که به زبون می اوردم صورتم از اشک خیس میشد نمازم که تموم شد شروع کردم با خدا حرف زدن
خدااااا مامانم ازوقتی بچه بودم میگفت خدا خیلی مهربونه خدا از اون بالا همه چیرو میبینه خدا نمیذاره کسی تنها بمونه خدا همیشه هست...
خدا پس کجا بودی؟ چرا منو ندیدی؟چرا نمیبینی؟
خدایا میبینی تو۲۵سالگی پیر شدم دیگه نمیخندم دیگه هیچی برام نمونده...قسمت میدم به خانم فاطمه ی زهرا که پاک بود که بهترین بود کمکم کن ...
باشه من بدم بخاطر ارش کمک کن بهش برسم نخواه عذاب بکشه ....
نمیدونم چقدر هق میزنم که همونجا توی همون چادر نماز خوابم میبره....
صبح با صدای سیما که میخواد بیدارم کنه چشمام باز میکنم و با بی حالی بهش خیره میشم
romangram.com | @romangram_com