#پناهم_باش_پارت_135
به بازوش میزنم میگم خیلی بیشعوری نیما حالا یه کار برام کردیا هی بکوب تو سرم
نیما: حرص نخور اجی من از بی غیرتیه خودم گفتم تو چرا حرصشو میخوری؟؟ ؟
پا به داخل خونه که میذاریم با استقبال گرم همه روبرو میشیم با صدای بلند به همه سلام میکنم ومیرمتا لباسموعوض کنم...
توی اتاق که میرسم زود مانتمو در میارم یه تاپ ابی تنم میکنم واز روش یه پیرهن مدل مردونه ی حریر سرمه ای تنم میکنم و زود میرم پایین دل تو دلم نیس که ببینم بابام چه جوابی به بابای ارش میده...
تازه باسیما جلوی تلوزیون نشسته بودیم کنسرت خواننده مورد علاقه سیمارو میدیدم که گوشیه بابا زنگ خورد....
بابا: سلام .بله ممنون شما خوب هستین؟
خداروشکر
بله بهتره ممنون
برای عیادت ؟
باشه خواهش میکنم قدمتون سرچشم
خدانگهدار...
باشنیدن اینکه قبول کردو مخالفت نکرد خیلی خوشحال شدم همینم غنیمت بود...
عمو: کی بود خانداداش؟
بابا: والا چی بگم خانواده خواستگار سارا خبر این اتفاق و شنیدن واز تهران پاشدن اومدن اینجا برا عیادت سینا
عمو: واقعا؟ عجب ادمای خوبی پس حسابی شرمنده کردن
بابام که ساکت میشه عمو باز میپرسه
عمو: الان میان؟
بابا: نه فردا
عمو: اینطوری که بده اونا اینجا غریبن و به خاطر ما اومدن کاش میگفتین بیان اینجا
بابا: لازم نیس فردا میان یه عیادتی میکنن ومیرن نمیخوام هوا ورشون داره....
با این حرف بابا خوشحالیم به ناامیدی تبدیل شدو وارفتم...
برای ارش پیام دادم
ارش بابامیگه فقط برای عیادت میان حرف دیگه ای زده بشه جوابشونو میدم
به دقیقه نمیکشه که جوابش میاد
ارش: شما نگران نباش عشقم حالا بذار بیایم.بابام میگه بسپارین به من
باشه از طرف منم ازشون تشکر کن
ارش: جووون قربون خانم با ادبم برم من
پیامشو که میخونم لبخند روی لبم میشینه که با احساس اینکه که کسی داره نگاهم میکنه سرمو بلند میکنم با دیدن سه جفت چشم که سینا ونیما و سیما بودن لبخندم خشک میشه و میگم چیشده؟
که سیما با بازوش محکم به پهلوم میزنه ومیگه
سیما: خاک برسر نیشتو ببند شوهرندیده ی بدبخت...
با این حرفش هر چهارتامون میزنیم زیر خنده نمیدونم شاید دوسال بیشتر بود که اینطور نخندیده بودم....
romangram.com | @romangram_com