#پناهم_باش_پارت_130
برادرم شب عروسیش غمگین بود ...
وقتی مراسم قاطی شد همه دونفری میرقصیدن و من یه گوشه نشسته بودم ونگاهشون میکردم که دستی جلوم دراز شد به صورت صاحب دست نگاه کردم و چشمای غمیگن سینارو دیدم
سینا: دوس دارم اخرین شب مجردیم باز مثله قدیم باهم برقصیم افتخار میدی بانو؟
لبخندی به چشمای پر از غمش میزنم ودستمو تو دستش میذارم و کنارش به سمت پیست رقص میرم
دستم و که روی شونه اش میذارم دستش و دور کمرم حلقه میکنه
اروم وبی نقص مثله همیشه میرقصیم اهنگی که پخش میشه یه اهنگ ترکیه ایه که مخصوص رقص دونفره اس همه دوبه دو واروم میرقصن سینا دستمو میگیره ومن دور خودم میچرخم وباز به اغوشش میرم
کنار گوشم زمزمه میکنه
سینا: سارا قول میدم این اخرین باری باشه که این حرفارو بهت میزنم
ساکت منتظر بقیه حرفش میشم
یه دور دیگه منو میچرخونه و باز تو اغوشش میکشه
سینا: تا عمر دارم تو توی قلبمی عشق وبا تو تجربه کردم دوس داشتم که ماله من باشی تا بهت نشون بدم چقدر دوست دارم اما من نمیخوام تورو مجبور به کاری کنم که نمیخوای فقط بدون تا نفس میکشم دلیل زندگیم تویی تا قبل امشب به عنوان عشقم از امشب به بعد به عنوان خواهرم ...
شوکه از حرفاش که توی شب عروسیش بهم زده بود بهش نگاه میکنم که هم زمان اهنگ تموم شد و به اغوشش کشیده شدم روی پیشونیم بوسه ای گذاشت که عجیب بوی درد میداد بوی اجبار میداد عجیب بوی دلشکستگی میداد ...
اولین قطره ی اشک که ازچشمم چکید با انگشتش گرفت و بوسید وگفت
سینا:هیچ وقت گریه نکن با هر یدونه از این مرواریدا یه روز از عمر منوکم میکنی ابجی کوچیکه...
حتی با اون کفشای پاشنه بلند و ۱۶۶سانت قد خودم باز ازش کوتاه تر بودم
خودم وبالا میکشمو کنار گوشش میگم دوستدارم داداشی و گونه اشو میبوسم و ازش فاصله میگیرم...
همه چی اروم بود یعنی ارش کاری میکرد که اروم باشم اما باز یه اتفاق تازه همه چیو بهم ریخت...
تا اون روزی که مادردوست دوران دانشگاهم میترا به پدرم زنگ زد برای خواستگاری وقت خواست پدرم هرکاری کرد نتوست منصرفش کنه و برای اخر هفته قرار خواستگاری گذاشت و به من گفت بذار بیان بعد بگو نه...
چاره ای جز موافقت نداشتم
به ارش هم گفتم و با گفتن سوری بودن مراسم خیالشو راحت کردم....
اخر هفته خیلی زود رسید همه چی برای یه خواستگاری الکی ومسخره اماده بود...
ساعت هفت شب که شد مهمونا رسیدن و حرفای معمول زده شد و ما به اتاق من هدایت شدیم تا حرف بزنیم ....
وقتی با مسعود دایی میترا پا به اتاق گذاشتم ودرو باز گذاشتم وبهش تعارف کردم که بشینه روی تختم نشست منم روی صندلیه جلوی کامپیوتر نشستم وسرم
پایین انداختم
مسعود: من و شما خیلی جاها باهم حرف زدیم واقعا نمیدونم الان چرا استرس دارم....
بهش نگاه میکنم میگم
استرس دارین چون بدون میل من برای خواستگاری پا پیش گذاشتین...
مسعود: فقط خواستم برای بار اخر شانسمو امتحان کنم
اینطوری؟ که وقتی میدونین من مخالفم برای خواستگاری بیاین؟
باشنیدن سرو صدایی که از بیرون می اومد هر دو بلند شدیم و تقریبا به طرف جایی که بقیه نشسته بودن دویدیم
با دیدنادم روبروم خشکم زد نفسم بند اومد پاهامسست شد دستم وبه دیوار گرفتم سر خوردم وروی زمین نشستم ....
romangram.com | @romangram_com