#پناهم_باش_پارت_129

حرف اخرش مثله خنجر توی قلبم‌فرو میره
نه من نمیتونستم کسی روکنارش ببینم حتما میمیردم اون لحظه ...
صدای گریه ام بلند میشه روی سرم بوسه ای میزنه و باز دل میبره از من بی دل اینقدر میگه تا اروم بشم تا گریه ام بند بیاد
صورتمو که با دستاش قاب میگیره و اشکامو پاک میکنه با چشمای سیاهش که تا عمق وجودم نفوذ میکنه بهم خیره میشه
ارش: نفس ارش بمون بخاطر من بمون ،
بمون که زندگی کنم که عاشقی کنم توباشی منکه چیزی کم ندارم اما نباشی همه دنیام ماله من باشه باز تورو کم دارم کمکم کن سارا بمون
مگه میشد ارش و تو اون حال ببینمو کمکش نکنم ؟ نه نمیشد
اما خواسته ی ارش موندنم بود میخواست که بمونم اما من منه هیچی ندار میموندم که چی بشه؟ که انگشت نمای خانواده و دوست و فامیلش بشه؟...
لب زدم
منو برای چی میخوای ارش؟؟ من چی دارم که بخاطرم قید همه چیزو میزنی؟ تو داری قید خوشبختی رو‌میزنی؟؟ برای من!!! اخه من کمم برات بخدا ،،
بخدا که کمم چرا نمیفهمی اینو؟؟
اشکام صورتمو خیس کرده بود من ارش و خوشبخت میخواستم من ارش و همیشه توی اوج با سره بالامیخواستم من براش فقط سر افکندگی داشتم...
ارش: نگو‌نفس ارش نگو جونه ارش تو پاکترین دختری هستی که توی عمرم دیدم اخه مگه چی کم داری؟ تو نفسمی تو دلیل زندگیمی اینقدر خودتو دست کم نگیر عمر ارش با تو همیشه من اون بالا بالاهام بخدا که هرجور باشی برای من همون سارایی هستی که چن سال پیش ازش خواستگاری کردم ...
تو فقط بمون بقیه اش بامن اینقدر خوشبخت میشیم که همه حسرت زندگیه مارو‌بخورن باشه سارا؟؟؟
به چشمای بارونیش نگاه میکنم بازم قلبم لرزیده باز میخوام خودمو‌زندگیمو دستش بسپارم
ارش: بگو‌اره سارا بگو قلبم داره میاد تودهنم بگو دختر
به ارش منتظر نگاه میکنم ولب میزنم با اینکه میدونم کمم با اینکه میدونم با من خیلی چیزارو از دست میدی اما...
باشه
ارش: خداااااااااااااا عاشقتم سارا نفسمی عاشقتم
دوباره که به اغوشش کشیده میشم و سرم و روی سینه اش میذارم وارش سرم بوسه بارون میکنه ومن صدای قلبشو‌گوش میدم‌توی دلم به خودم میگم چطور میتونستم بدون این ریتم واهنگ قلبش زندگی کنم؟؟!
اون روز تا شب باهم بودیم خوش گذروندیم کنار رودخونه رفتیم کلی عکس گرفتیم توی جنگل قدم زدیم و از اینده گفتیم
اون روز و سه روز بعدشم باهم بودیم و از کنارهم بودن لذت بردیم ....
وقتی ارش عزم رفتن کرد ازم قول گرفت که سر حرفم بمونم و‌تمام‌سعیمو بکنم تا به هم برسیم ....
وقتی خبر منصرف شدنم و به سینا دادم وگفتم دیگه نمیخام برم بعداز چند روز باز خندید و‌منو‌به اغوش کشید ....
درست یک ماه بعدش همه برای عروسیه سینا اماده میشدن جز خود سینا ومن .
روزای بدی بود سینا نمیخواست اون دختر زنش باشه اما نمیخواست و نمیتونست روی حرف مردی که پدری رو در حقش تموم کرده بود حرفی بزنه ...
یادمه حتی برای خرید کت وشلوار هم‌نرفت و داشتن چند دست کت و شلوار نورو بهونه کرد...
سینا به سلیقه ی خودش لباس مشکی رنگ کوتاهی که با حریر و گلهای رز قرمز زیبای تزیین شده بود وکفش پاشنه دوازده سانتی مشکی رنگی برای من خریده بود
وگفته بود جز این چیزی بپوشی میکشتم میگفت دوس دارم خواهرم از همه قشنگتر و خوشتیپ تر باشه
برای خوشحالیش قبول کرده بودم واین موضوع رو که عروسی تقریبا مخطلته رو از ارش پنهون کرده بودم چون میدونستم نمیذاشت اون‌لباس کوتاه و بپوشم وتصمیم داشتم وقتی جمع قاطی شد ساپورت رنگ پایی پام کنم تا معذب نباشم
تمام مراسم سینا سرش پایین بود و عروسش میخندید سینا غصه داشت..

romangram.com | @romangram_com