#پناهم_باش_پارت_127
من همیشه باید خفه میشدم من همیشه باید چشم میگفتم من همیشه اضافی بودم ...
باید میرفتم باید....
سینا سکوت کرد و به خواستگاری رفت سکوت کرد و نامزد کرد
فقط من میدونستم پشت این سکوت چه دردی میکشه دیگه چشماش نمیخندید برادرم غصه داشت خیلیم غصه داشت...
منم حالم خوب نبود صبح تاشب یک کلمه هم حرف نمیزدم من دلم غصه داشت اما سینا برای من همون سینا بود پشتم بود کنارم بود کوه بود برام تکیه گاه بود
ارش هر روز از علاقه اش میگفت شاید که منصرف شم که نرم که ترکش نکنم اما من میخواستم تموم کنم .....
پنج روز مونده به عید ارش خبری بهم داد که باز لبخند رولبم اورد
ارش میخواست بیاد اینجامن میتونستم قبل از رفتنم باز ببینمش این برای من که تشنه ی یه لحظه دیدنش بودم یعنی یه امید تازه برای نفس کشیدن .....
وجوده غم گرفته ام بخاطر دیدن کسی که جونم وهم براش میدادم
بخاطر تنها عشق زندگیم پراز حس خوب شده بود ...
ارش می اومد که من قبل رفتنم دوباره نگاهش کنم که لمسش کنم که طعم اغوششو بچشم...
ارش می اومد تا من رنگ چشمای سیاهشو تا ابد تو ذهن و قلبم حک کنم ...
دقیقا روزسوم عید بود که شماره اش روی گوشیم افتاد تماس و وصل کردمبه اهنگ صداش گوش دادم
ارش: عجب هوایی دارین کوفتتون بشه سارا
این یعنی ارش داشت توی هوایی که من نفس میکشیدم نفس میکشید لبخندی از نزدیک بودنش بهخودم روی لبم نشست...
خوش اومدی ارش
ارش: ممنون بانو با امیر و مجیدم میریم هتل یه دوش بگیرم میام دنبالت باشه؟
مگه میشد به ارش نه بگم؟ اینهمه راه اومده بود تا منو ببینه تا من اونو ببینمش ...
منتظرتم
ارش: فعلا نفسم...
گوشی رو که قطع میکنم به سمت اینه میرموخوده بی رنگرو مو نگاه میکنم موهام رنگ داره بخاطر تارموهای زیادی که از اون شب به بعد شروع به سفید شدن کردهبودن رنگشون میکردم... قهوه ای موهام به صورت رنگپریده ام نمی اومد دلم میخواست مثله اون روزا زیبا به نظر برسم اما من دیگه دختر اون روزا نبودم ....
مانتو سرمه ای اسپورتی برداشتم شلوار جین یخی باهاش پوشیدم و شال مشکی هم
سرم کردم بدون هیچ ارایشی با برداشتن کیف بزرگ مشکیم به طرف پایین رفتم..
خونه پراز مهمون بود برای همین از در پشتی که به حیاط خلوت باز میشد رفتم و اونجا منتظر ارش شدم تا بیاد...
قلبم تند میزد استرس زیادی داشتم واحتمالا بخاطر این بود که قرار بود اخرین باری باشه که میبینمش...
شک نداشتم بدونه ارش من به مرگ خیلی نزدیکتر بودم....
نگاهم به صفحه ی گوشی بود و کف دستام عرق کرده بود هوا سرد بود من احساس گرمای شدید میکردم از طرفی هم میترسیدم مثله دفعه ی قبل ارش بخواد ببوستم ومن باز اون عکس العملای احماقانه رو ازخودم نشون بدم....
وقتی اسمش روی گوشی افتاد انگار قلبم توی دهنم اومد تمام بدنم از استرس میلرزید و یه صدایی توی مغزم تکرار میکرد
این اخرین باره که میبینیش این اخرین باره.....
تماس و کهوصل کردم ارش گفت
ارش: الو سارا فک کنم سر خیابونتونم ولی کوچه تونو گم کردمبیا سرخیابون
romangram.com | @romangram_com