#پناهم_باش_پارت_126

سینا تلخ بود
زندگی تلخ بود ....
ارش میگفت نرو خواهش میکرد گریه میکرد اما من باید میرفتم
سینا میگفت تو فقط بخواه من راضی میکنم عمورو میگفت میدونم بخاطر بچه نمیخای با ارش ازدواج کنی من بهت قول میدم فقط ازدواج میکنیم تا اسمامون تو شناسنامه ی هم بره که راحت شیم از حرف از حدیث که به ارامش برسیم نه اینکه زن وشوهر بشیم...
اما من همه ی اینارو با ارشم میتونستم داشته باشم خیلی بهترشم میتونستم داشته باشم من جز ارش نمیتونستم حتی اسم کسی رو توی شناسنامه ام بیارم پس توی چشماش نگاه کردم و گفتم
نه پس دیگه تکرارش نکن هیچ وقت....
کارای رفتنم داشت روبراه میشد شاید یک ماه دیگه عازم میشدم نزدیک عید بود و اینجا هنوز هواسرد بود و سوز داشت
قلبه منم سرد بود و درد داشت خیلیم درد داشت من اینجا عشق داشتم من اینجا عاشقی کرده بودم من اینجا طمع خوب دوست داشتن و چشیده بودم...
من اینجا سینا داشتم برادر داشتم...
دل کندن ازشون دور شدن ازشون سخت بود میسوزوند قلبمو اما مگه قلبه من مهم بود؟؟؟
نه مهم نبود مهم ارش بود که به نبودم عادت کنه که دوباره عاشق بشه که ازدواج کنه که همسرش دخترانه هاشو تقدیمش کنه که بچه داربشه ....
با فکر ازدواج ارش قلبم فشرده میشد چشمام پراز اشک میشد اما مگه مهم بود؟؟
نه نبود تنها کسی که بین این ادما مهم نبود من بودم....
اواخر زمستون بود که پدرم‌خبر گذاشتن قرار خواستگاری برای سینا از دختر یکی از دوستاش و داد اونم‌کی؟ دختری که هم من هم سینا ازش متنفر بودیم
این دختر دوست دختر یکی از دوستای سینا بود هردوخوب میدونستیم باهم رابطه داشتن
این خبر مثله یه شک عمل کرد من و سینا هنگ کردیم.....
سینا به خودش که اومد دیونه شد داد و بیداد کرد که نمیخوام
اما پدرم روی حرفش ایستاد وگفت که من حرفارو با پدرش زدم توام قبول میکنی
وقتی پدرم نگاهش بهم دوخت و به سینا گفت اگر میخوای سارا به خواسته اش که رفتنه برسه باید قبول کنی ...
این خانواده اصیل و باریشه هستن دخترشون تحصیل کرده اس پدرش خیلی ادم مهمیه پس بچه بازی رو بذار کنار!!!
چی داشتم میشنیدم پدرم داشت سینارو بامن تهدید میکرد؟؟
سینا مات ومبهوت به‌پدرم نگاه میکرد باورش نمیشد پدرم‌بازندگیش این کارو بکنه ...
اما سینا همیشه مطیع بود همیشه هر کاری که پدرم ازش میخواست انجام میداد حتی اگه به میلش نبود...
من سویل و میشناختم دختر خوبی نبود مغرور‌بود افاده ای بود هزارتا دوس پسر داشت و باهاشون رابطه های ان چنانی داشت برای سینای من برای برادر من برای رفیق همه ی زندگیه من کم بود خیلیم کم بود
سینا که راهش و کج کرد وبه طبقه ی بالارفت به پدرم نگاه کردم و گفتم
باهاش اینکارونکن اون دختر مناسبی نیس اون کمه برای سینا
بابا: از لحاظ طبقه ی اجتماعی در شان ماست خانواده ی خوبی داره سینا اینده اش تضمین میشه
صلاحشو بهتر میدونم توام دخالت نکن.....
این حرفش یعنی تو خفه شو به تو ربطی نداره و من هم خفه شدم و راه اتاقم پیش گرفتم
دلم میخواست زودتر برم از اینجا
من اینجا جایی نداشتم داشتم؟؟؟

romangram.com | @romangram_com