#پناهم_باش_پارت_125

اما بابا من میخوام برای همیشه برم
بابا: همین‌که شنیدی میری و‌برمیگردی...
سرم پایین میندازم بلند میشم و راهیه اتاق سینا میشم در میزنم و‌منتظر میشم
سینا: بیاتو
من حتی جرات قدم گذاشتن توی این اتاق ندارم لب میزنم توبیا بیرون سینا
به ثانیه نمیکشه که در باز میشه و سینا کنارم می ایسته
سینا: چیزی شده سارا؟
به کمکت احتیاج دارم
سینا: چه کمکی ؟
میخوام برم از اینجا برای همیشه با بابا صحبت کن و راضیش کن بذاره برم
سینا: کجا بری؟؟این یعنی چی؟
میخوام برم خواهش میکنم
سینا: معلوم هست چی میگی؟کجا میخای بری؟
هرجا فرقی نمیکنه فقط میخوام از اینجا دورشم
سینا: ماها چی؟ من؟ ارش؟ بابات؟
شماها همه بدون من بهتر زندگی میکنین
سینا: بس کن سارا بچه شدی؟ ما اگر تو زندگیمون تورو نداشته باشیم هر کدوم به نحوی عذاب خواهیم کشید
خواهش میکنم سینا کمکم کن تورو خدا...
به صورت پر از غمم که خیره میشه
کلافه دستی به موهاش میکشه و میگه
سینا: من چرا همیشه جلوی تو کم میارم؟؟
اروم ممنونمی میگم و راهیه اتاقم میشم....
اون روزا همش جنگ و دعوا بود ارش دلخور بود تلخ بود سینا ناراحت بود پدرم عصبانی اما من میخواستم که تموم کنم همه چیزو....
توی اون روزای تلخ پدرم شروع کرد به گیر دادن به سینا برای ازدواجش..
سینا میگفت نمیخوام پدرم میگفت باید
سینا میگفت من ازدواج نمیکنم اگرم روزی بخوام ازدواج کنم فقط باسارا پدرم میگفت من میخوام نوه داشته باشم فکر سارارو از سرت بیرون کن...
ازاین که من و دیگه مهره مناسبی برای سینا نمیدونست خوشحال بودم اما ازاینکه پدرم خودش رک میگفت که چون نمیتونی بچه ای به دنیا بیاری برای سینا مناسب نیستی قلبم به درد می اومد...
وقتی پدر خودم اینطور برخورد میکرد من از ارش و خانواده اش چه انتظاری میتونستم داشته باشم؟؟؟
رفتن برای من بهترین تصمیم بود.....
اون روزا من تلخ بودم‌
ارش تلخ بود

romangram.com | @romangram_com