#پناهم_باش_پارت_124

امکان نداره مگه میشه ادم از عشقش بترسه؟؟
قیافه ی ناراحت ارش وقتی دکتر گفت برو بیرون ازت ترسیده از جلوی چشمم کنار نمیرفت
بیچاره ارش بیچاره ارش....
ارامبخش که اثر میکنه فکرو خیال تموم میشه و به خواب میرم.....
وقتی فردای اون روز یه زن وارد اتاقی که توش بستری بودم شد و خودشو روانشناس معرفی کردباتعجب بهش نگاه کردم وگفتم من که روان شناس نخواسته بودم؟؟
روانشناس: میدونم عزیزم منو پزشک معالجت فرستاده انگار دیروز خیلی شدید از چیزی ترسیده بودی وبرای بهبودیه کامل باید هم
از نظر جسمی هم روانی تحت نظر پزشک باشی...
سکوت میکنم و به سقف بالای سرم زل میزنم
روانشناس:من اسمم بیتاس اگر دوس داشته باشی میتونی بامن حرف بزنی
اروم میگم درمورد چی حرف بزنم؟
روانشناس: دیروز از چی اونقدر ترسیده بودی؟
چی داشتم بهش بگم؟ بهش میگفتم نمیدونم چرا از کسی که حاضرم جونمم براش بدم ترسیدم اونم بخاطر اینکه منو بوسیده؟
پس سکوت میکنم و چیزی نمیگم
روانشناس: دختر خوب حرف بزن من فقط برای کمک به تو اومدم اینجا چرا ساکتی؟
اون اقایی که توی اتاقت بوده دیروز کی بود؟
لب میزنم عشقم
روانشناس: اگر کسی بود که دوستش داری چرا ترسیدی؟
نمیدونم خودمم نمیدونم خواهش میکنم تنهام بذار
حالم بد بود نمیخواستم کسی دور و‌ورم باشه من خودمم نمیدونستم چه مرگم شده چه برسه به اینکه بخوام برای کسی هم توضیح بدم....
روانشناس : باشه میرم ولی حتما پیش یه روانشناس برو خدانگهدار
حتی جوابی برای خداحافظیش نداشتم تمام فکرم پیشه ارشی بود که دیروز بی خداخافظی رفته بود....
روز بعد سینا کارای ترخیصمو انجام دادو باهم راهیه خونه شدیم تکلیف خودمو نمیدونستم افکارم بهم ریخته بود انگار مغزم از کار افتاده بود نمیدونستم باید با خودم و ارش و زندگیم چیکار کنم....
ارش بهم زنگ زده بود اما هیچ حرفی از اتفاقی که اون روز بینمون افتاده بود نزده بود مثله همیشه حرفای قشنگ از زندگیه مشترکی که در اینده خواهیم داشت گفته بود مثله همیشه مهربون بود وعاشق...
اما من خودم نمیدونستم با خودم‌چند چندم
نمیدونستم برم بمونم نمیدونستم از زندگیه ارش کنار بکشم یانه ...
روزای سختی بود اینکه پدرو‌مادرم منو‌نخواسته بودن بهم حس اضافی بودن میداد و‌باعث میشد فکر کنم وقتی پدر ومادر خودم منو نخواستن از بقیه چه انتظاری میتونم داشته باشم
بعد ازشاید سه هفته باز عقلم از قلبم پیشی گرفت و تصمیممو گرفتم ...
من باید میرفتم پدرم همیشه میخواست من برم خارج از کشور والان بهترین موقع بود برای من برای دور شدن از دلبستگی هام....
وقتی تصمیمو وبه ارش گفتم عصبانی شد ناراحت شد قهر کرد‌اما من تصمیم خودمو گرفته بودم من میخواستم برای همیشه برم و توی تنهایی خودم‌زندگی کنم میخواستم برم تا اطرافیانم بدون من بهتر زندگی کنن ....
وقتی باپدرم درمیون گذاشتم حتی خوشحال شد اما وقتی گفتم میخوام برای همیشه برم اخماش توی هم رفت و گفت
بابا: فقط پنج سال برای ادامه ی تحصیل میری نه برای همیشه...

romangram.com | @romangram_com