#پناهم_باش_پارت_115
سینا:شما جون بخواه
ارش و خانواده اش اینجان میخوام میخوام امروز با ارش برم پیش دکتر
میشه با نیما حرف بزنی؟
سکوت که میکنه سرمو بلند میکنم به چهره ی مردونه اش که ته ریش مردونه ترش کرده نگاه میکنم
لبخندش دلگرمم میکنه
سینا: چشم باهاش حرف میزنم دیگه چی؟
فقط همین ،یه دنیا مرسی سینا
سینا: برو بگو نیما بیاد پیشم اینقد زبون نریز....
چشم
با خبر کردن نیما به سمت اتاقم میرمو گوشیمو دست میگیرم و شماره ی ارش و میگیرم
سلام ارش
ارش: سلام خانمم چیشد بالاخره؟
حاضر شو میام دنبالت
ارش: واقعا؟؟؟؟؟
اره تا نیم ساعت چهل دیقه دیگه جلوی هتلم
ارش: عااااشقتم سارا فعلا من برم توام زود بیا
باشه خداحافظ....
جلوی کمدم که می ایستم به مانتوهای توی کمد نگاه میکنم پانچوی مشکی طوسی بیرون میکشم شلوار لوله تفنگیه مشکی ام بر میدارم و شال طوسی رنگ هم انتخاب میکنم و جلوی میز ارایشم میشینم...
دوسال بیشتر میشه که دیگه ارایش نمیکنم به قیافه ی داغونم توی اینه نگاه میکنم دست میبرم سمت مرطوب کننده
بعداز مرطوب کننده کرم پودر هم رنگه پوستمو برمیدارم و به صورتم میزنم ...
خط چشم نازکی میکشم وریمل میزنم ...
رژگونه ی کالباسی رنگی رو کمی روی گونه هام میکشم ودر اخر رژ لب کالباسی روی لبای بی رنگم میکشم وبه خودم توی اینه خیره میشم...
حتی این ارایشم از غم چشمام کم نکرده....
لباسامو تنم کردم و بخاطر حساسیتی که به بوداشتم هیچ وقت از ادکلن استفاده نمیکردم چون باعث سر دردم میشد.....
عینک افتابیمو توی کیفم اندختم و از پله ها پایین رفتم که نیمارومنتظر توی حیاط دیدم
نیما: به به اخم تخماش و ابغوره اش ماله ماست بعد تیپ زدن و خوشگل کردناش ماله از مابهترون ...
اذیتم نکن توروخدا
نیما: حالامن تا شب کدوم گوری خودمو گم وگور کنم تا عمو نفهمه با تونبودم؟؟
با ناراحتی که تا صدامم سرایت کرده اروم میگم
الان ازم ناراحتی؟
نیما: وااااای سارا ت
romangram.com | @romangram_com