#پناهم_باش_پارت_114

مینا: والا مام‌ندیدیم تاحالا
سیما که با قیافه ی درهم وارد اشپزخونه میشه و سلام بی حالی میده زن عمو با اخم بهش میتوپه
زن عمو: این چه وضعشه دختر؟
این چه قیافه ایه؟
سیما: نگو مامان که دلم خونه تا سه صبح بیدار بودیم بعد الان این ورپریده منو صبح به این زودی بیدارم کرد
ریزمیخندم که زن عمو میگه
زن عمو:این به قول شما ورپریده ام با تو خوابیده ولی صبح قبل همه بیدار شده صبحونه اماده کرده واسه سینام سوپ درست کرده حالا تو فقط بخواب تنل خانم
سیما نگاه چپ چپی بهم میکنه و به سمتم میاد و لپمو میکشه ومیگه
سیما: عززززیززززم دیگه وقته شوهر دادنته باید یه فکری بکنم...
با این حرفش هر چهارتامون زدیم زیر خنده
من این جمع و دوست داشتم از بودن‌کنارشون هیچ وقت ناراحت نمیشدم...
نزدیک ظهر که شد نیما به همراه عمو سینا رو‌مرخص کردن و به خونه اوردن...
با اینکه به خودم قول داده بودم وقتی دیدمش بچه بازی در نیارم ولی وقتی روی ویلچر داخل خونه شد نتونستم جلوی اشکامو بگیرمو زدم زیر گریه که صدای سینا باعث شد بهش نگاه کنم
سینا: ساراااا
به دستای بازش که برای بغل کردنم باز شده بود نگاه کردم وبا دو خودم‌وبهش رسوندم و جلوش زانو زدم ورو زمین نشستم بخاطر شکستگیه دنده هاش نمیشد بغلش کنم پس سرم و رو‌پاش گذاشتم گریه کردم
دستش که روی موهام نشست و شروع به نوازش کردنم کرد انگار تمام ارامش دنیا به وجودم سرازیر شد
سینا: مگه نگفتم گریه نکن سارا؟
باهر قطره اشک تو یه روز از عمر من کم میشه ...اینقد دوس داری من کم عمر کنم
با مشت به زانوش میزنم میگم میشه خفه شی
سینا: چشم فقط توروخدا دیگه نزن یه زانوم سالمه اونم الان تو ناقصش میکنی...
بازوم که کشیده شد به صاحب دستی که دور بازوم حلقه شده بود نگاه کردم
نیما : پاشو ببینم صب تا شب همش ابغوره میگری خسته نمیشی واقعا؟
شرمنده از حرفش سرم و پایین میندازم که موهامو به هم میریزه ومیگه
نیما: شوخی کردم بابا چرا به خودت میگیری؟
بعد از خوردن نهار که همه برای استراحت رفتن ونیما هم رفت تا اماده رفتنمون بشه سراغ سینا رفتم
میشه باهم حرف بزنیم؟
سینا: از کی تا حالا برا حرف زدن با من اجازه میگیری؟
اخه گفتم شاید سویل باشه تو اتاق ناراحت نشه
سینا: دیووونه تو برای حرف زدن با من به اجازه ی هیچ کس احتیاج نداری. حالا بیا ببینم
کنارش که میشینم اروم لب میزنم
به کمکت احتیاج دارم

romangram.com | @romangram_com