#پناهم_باش_پارت_113
سیما: تو این همه میری پیش دکتر اصلا هیچ تاثیری نداره؟
با ناراحتی پایین تخت میشینم و میگم فعلا که فقط من حرف میزنم دکترم میگه باید همه چیزو راجبم بدونه تا کمکم کنه
سیما: باشه عزیزم حالا چرا ناراحت میشی؟ پاشو برو زود بیا میخایم تاصبح حرف بزنیم
نه نمیرم حق با توعه از یه جایی باید شروع کنم
سیما: اره اره اینه بپر بغلم عشقم دلم برات یه ذره شده
دیونه داری مترسونیما
سیما: جووون عاشق این ترسیدنتم عشقم بیا بغله اقاتون ببینم
با خنده کنارش دراز میکشم تا ساعت سه صبح حرف میزنیم تا بالاخره سیما خوابش میگیره با فکر ارش و فردا به خواب میرم
نمیدونم یه ساعت گذشته بود یا نه که با کابوس همیشگی از خواب میپرم اتاق بوی بدی میده تنم بوی خیلی بدی میده
بوی عطر تلخ و سیگار اونو ....
ازجام میپرم و حوله مو چنگ میزنم وبه سمت حموم میرم
خودم و به اب سرد میسپارم تا شاید کمی از التهاب درونم کم بشه اما انگار نه انگار...
این کابوسا منو میکشن...
حتی توی خوابم دست از سرم برنمیداره...
با همون کمربند مشکیش توی خوابم دنبالمه حتی لبخنداش توی خوابم واقعین....
خدایاااااا من میترسم ازش،
کمکم کن...
خدایا ببین منو....
تا خود صبح دیگه چشم روهم نمیذارم عصبیم بی حالم وترس نمیذاره حتی پلک روهم بذارم انگار که با بستن چشمام اون برمیگرده....
صبح ساعت هفت که میشه از اتاق میزنم بیرون وبه اشپزخونه میرم صبحانه اماده میکنم برای سینا سوپ بار میذارم چای رو دم میکنم و به اتاق برمیگردم تونیک استین سه ربعی با ساپورت ضخیمی تن میزنم و موهام و شونه میکنم موی کوتاه اینش خوبه که با یه شونه مرتب میشه ...
کنار سیما میشینمو خرمن موهای مشکیشو از روی صورتش کنار میزنم
خانمی نمیخای بیدار شی؟
سیما پاشو ظهر شد
لای پلکاش و که باز میکنه اروم میپرسه مگه ساعت چنده؟
بلند میشم و ازش فاصله میگرم و نزدیک در می ایستم وبا لبخند میگم هشت ونیم با تموم شدن جمله ام زود از اتاق میزنم بیرون و به صدای داد و بیداداش گوش میدم....
به اشپزخونه که میرسم مینا و زن عمومو میبینم و سلام بلندی میدم
زن عمو: سلام گلم صبحت بخیر
مینا: سلام گلم زحمت صبحونه روتو کشیدی؟
اره ی ارومی میگم وپشت میز میشینم
زن عمو: پس این صبحونه خوردن داره ...
والا این عروس من که دس به سیاه سفید نمیزنه نمیدونم اصلا بلده چای دم کنه یا نه...
romangram.com | @romangram_com