#پناهم_باش_پارت_112
سینا باید اینقدر خوب ومهربون میبود مگه میشد یه همچین پدر ومادر خوبی داشت و اینهمه خوب نبود ؟مرد نبود ؟کوه نبود؟ پشت نبود؟؟!
کل روز وبا سیما بودم همش تو خودمبودمو زیاد گرم نمیگرفتم اما سیما مثله همیشه صبور بود وبا کارا وحرفاش مجبورم میکرد حتی شده چند دقیقه از فکر و خیال بیام بیرون ...
امروز چهارشنبه بود و ارش و خانواده اش حرکت میکردن سمت اینجا.
دل تو دلم نبود برای دیدنش برای اغوش گرمش برای دیدن خنده هاش اما وقتی به این فکر میکردم که بابام باز نه میاره تو کارمون بازم مثل ماتم زده ها میشدم....
برای من رسیدن به ارش یعنی تجربه کردن ارامش
ونمیدونم چرا پدرم نمیخاست من به ارامش برسم...
فردا پنجشنبه بود و سینا مرخص میشد در عوض من وقت دکتر داشتم ..
هرچی گفتم نمیرم همه خونه ریختن سرم که نمیشه باید بری واین بار نیما داوطلب شد تا منو همراهی کنه...
همراه نیما بودن یعنی حرص خوردن و تا مرز انفجار بخاطر مسخره بازیاش رفتن ...
اما من واقعا دیگه حال و حوصله ی شوخیا و اذیت کردناش ونداشتم....
هر ساعت با ارش در تماس بودم و میدونستم تا ساعت ۸شب به هتل میرسن دلم میخواست یه جوری از نیما بخوام تا فردا یه کاری کنه تا با ارش بتونم برم پیش دکتر اما واقعیت این بود خجالت میکشیدم ازش بخوام...
ارش هم ول کن نبود هر لحظه پیام میداد گفتی به نیما؟!!!
بهترین کار این بود منتظر شم فردا که سینا مرخص شد ورسید خونه ازش بخوام تا کمکم کنه ..اره این بهترین کار بود
ساعت هشت نیم صدای زنگ گوشیم منو از جمع جدا کرد
به اتاقم که رسیدم جواب دادم
جانم ارش
ارش: سلام بانو
سلام خوبی رسیدین؟
ارش: واااای که چه حالی میده هوای دیار یار ونفس کشیدن...
با صدای بلند میگم ارررش تو اینجایی؟
ارش: اره خانمم امیرم کنارمه سلام میرسونه
سلامبرسونش خوش اومدین به شهر ما
ارش: مرسی عزیزم.امیر میگه این دفه دومه که توی این هتل میام اینجارو دوست دارم شهر باصفایی دارین
بهش بگو نظر لطفته ولی احیانا این پسندیده شدن هتل و شهرمون به خاطر دخترایه رنگارنگمون نیس؟
با این حرف شلیک خنده جفتشون به هوا میره یادمه دفعه ی قبل که اومده بودن توی سه روز بیشتر از پنج تا دوس پیدا کرده بود
ارش: امیر میگه زن داداش دقیقا زدی تو خال
این دوبرادر کنار هم که باشن میتونن بمب خنده بشن...
کلی حرف زدیم و ارش ازم قول گرفت که فردا باهم باشیم و باهم بریم پیش دکتر با امید اینکه سینا کمکم میکنه قبول کردم بعد از یه ساعت گوشی رو قطع کردم وبرای شام رفتم...
وقتی همه برای خواب رفتن و سیما با من قدم به اتاقم گذاشت روی تختم نشست و به منی که اماده ی رفتن به حموم میشدم نگاه کرد
سیما: هنوز ترک نکردی؟ از صبح این بار سومه ها!!!
دسته خودم نیس همش احساس میکنم بومیدم کثیفم
romangram.com | @romangram_com