#پناهم_باش_پارت_110
با رسیدن به خونه یه راست به اتاقم میرم با لباسای تنم روی تخت دراز میکشم با صدای ویبره ی گوشیم دستمو دراز میکنم واز تو کیفم برش میدارم وتماس و وصل میکنم
ارش: معلوم هست کجایی تو ؟ چرا جواب نمیدی؟ میخوای از نگرانی بکشی منو؟
با شنیدن صدای ارش بغضم دوباره میشکنه و شروع به گریه میکنم
با گریه همه اتفاقات امروز براش تعریف میکنم براش میگم که نتونستم کاری کنم تا سینا رو ول کنن میگم چقدر داغون شدم وقتی سینارو زیر لگدای چند تا ادم نامرد دیدم
گفتم و گریه کردم ارش همیشه خوب بلد بود ارومم کنه همیشه راه به ارامش رسوندن من و میدونست ...
اینبارم تونست با حرفاش ارومم کنه اما من تمام فکرم پیشه سینا بود میدونستم با قطع کردن تماس باز همه ی وجودم غصه ودرد میشه
ارش: خانمم اینقدر گریه نکن بخدا منم ناراحت شدم برای سینا ولی با گریه کردن تو که چیزی درست نمیشه تو فقط با بابات صحبت کن وقتی گرفتنشون به هیچ وجه رضایت نده نه به اینا نه به اون نامرد باشه سارا؟؟
مگه به حرف منه؟ بابام هر کار بخواد میکنه اما این بار فکر نکنم رضایت بده بد جور عصبانی بود
اخه تو که سینای غرق خون و ندیدی ....
ارش: بیچاره سینا
فردا مرخص میشه؟
نه دکتر گفت فردا هم باید تحت نظر باشه پس فردا مرخص میشه
ارش: ایشالاه که زود خوب میشه از طرف منم بهش سلام برسون وقتی رفتی ملاقاتش فردا
نمیرم
ارش: یعنی چی نمیرم؟؟
زنش گفت به سینا نزدیک نشم
حق با اونه ارش بخاطر من اینطوری شد..
ارش: این چه حرفیه؟ اون غلط کرد گفت.این ادمای جنگلی فامیلای خود سینانن هیچ ربطیم به تو نداره
خانم خوشگلم تو غصه نخور قول میدم خیلی زود میای پیش خودم ازهمه ی اون ادما هم دور میشی فقط من و تو میمونیم باشه؟
دوس دارم همینجوری که ارش میگه بشه خدایاااااا این بار ببین منو به خودت قسم منم بنده اتم ......
صبح با سر وصدایی که از پایین می اومد بیدارشدم با فکر اینکه نکنه باز اتفاقی افتاده باشه هراسون پله هارو پایین رفتم اما با دیدن زن عموم وسیما نفس راحتی کشیدم به سمتشون رفتم که زن عمو با دیدن به طرفم اومد و من وگرم به اغوش کشید
زن عمو: سلام دخترم، خوبی؟
سلام خوش اومدین زن عمو
کی رسیدین؟
زن عمو :یه ساعتی میشه رفتیم بیمارستان سینارو دیدیم مجید و فرستادیم خونه نیما پیش سینا موند ماهم اومدیم اینجا
لبخندی که به روی زن عمو میزنم با حرفی که سویل میزنه روی لبم خشک میشه
سویل:چطور میتونی تو روی مامان نگاه کنی لبخند ژکوند تحویلش بدی وقتی پسرش به خاطر تو افتاده رو تخت بیمارستان؟؟
قلبم درد میگیره سینا برای من از نفس هامم با ارزش تره چطور میتونم بیخیال حالش باشم
این روزا سرم پیش همه پایینه حتی این دختر روبروم که روزی حتی ادم حسابش نمیکردم اما الان جلوی اینم کم میارم ونمیتونم از خودم دفاع کنم....
چند قدم به عقب میرم و از زن عمو فاصله میگیرم میخام برم، به اتاقم پناه ببرم اما زن عمو که دستمو میگیره و به سمت خودش میکشه ودستش و دورم حلقه میکنه ورو به سویل میگه
زن عمو: برادر یعنی همین وظیفه ی برادر همینه تو که فک نمیکنی الکی بشه با حرف برای خواهر برادری کرد؟ سینا وظیفه اشه تا عمرداره پشت خواهرش باشه هیچ کسم نمیتونه از وظایف برادری که به عهده اش دلسردش کنه
romangram.com | @romangram_com