#پناهم_باش_پارت_109
توی جنگل که چادر زدیم سینا مشغول روشن کردن زغال برای کباب شد منم برای خودم قدممیزدم و تمام فکرم پیش اخرهفته بود مینا مشغول سیخ کردن جوجه ها بود وپدر روی ویلچرش نشسته بود هر دقیقه به سینا نحوه ی روشن کردن زغالارو اموزش میدادسویل هم طبق معمول چسبیده بود به سینا و به خیال خودش دلبری میکرد براش.....
همه چیز خیلی عالی بود هوا داشت تاریک میشد که اماده ی برگشتن شدیم من وبابامومینا تو یه ماشین بودیم سینا و زنش هم توی ماشین خودشون تقریبا داشتیم از جنگل خارج میشدیم که یه ماشین جلوی ماشین سینا ایستاد و راهش و بست چهار تا پسر از ماشین پیاده شدن و سینارو از پشت فرمون کشیدن بیرون ...
انگار که هممون تو شوک بودیم با اولین لگدی که به سینا زدن ما هم پیاده شدیم تا بریم کمک سینا اما اونا مرد بودن وچاقوداشتن ما زن بودیم و کاری از دستمون برنمی اومد سیناهم تنها بود ونمیتونست از پس چهار تاشون بربیاد
با دو رفتم سمت یکی از مردا و کشیدمش کنار تا بیشتر از این نزننش وقتی به طرفم برگشتن با دیدن ادم روبروم ماتم برد این ادم برادر همون نامرد بود.....
به طرفم اومد و هلم داد که عقب عقب رفتم و خوردم زمین...به بنیامین نگاه کردم داشت پسر دایی خودش و زیر کتک میکشت؟
بنیامین: چون بردارم خاطرتو میخواد کاری بهت ندارم ولی خوب گوشاتو واکن میرین و رضایت میدین تا بهرام بیاد بیرون وگرنه دفعه ی دیگه نمیزنمش میکشمش فهمیدی؟ ...
با گفتن این حرف به سمت دوستاش رفت و گفت بریم بچه ها
همه سریع سوار ماشینشون شدن و فرار کردن توی شوک حرفاش بودم نمیتونستم تکون بخورم سویل سینارو بغل کرده بود و گریه میکرد پدر ازاینکه نتوسته بود به پسرش کمک کنه عصبانی و بود داد میزد مینا نمیدونست به طرف کدوممون بیاد و بین ما سه تا گیر کرده بود....
روی زمین و خودمو میکشم کنار سینا میرسم صورتش پرازخونه
بغض داره خفه ام میکنه دستمو که دراز میکنم لمسش کنم زنش دستمو پس میزنه ومیگه
سویل: دست بهش نزن بخاطر توعه که این بلا سرش اومده چرا گم نمیشی از زندگیمون؟ چرا نمیری؟ چقدر خودخواهی تو؟
صدای خش دار سینا که بلند میشه سویل ساکت میشه
سینا: خفه شو سویل تقصیر سارا نیست
با چشمای اشکی با بدنی بی حال ازشون فاصله میگیرم حق با اونه همش تقصیره منه همه چی تقصیر منه ...
پلیس که میرسه امبولانس که میرسه سوار ماشین خودمون میشمو روی صندلی عقب دراز میکشم ...
همه ادمای اطرافم بخاطر من دارن عذاب میکشن همه ی اطرافیانم بخاطر من زندگیشون بهم ریخته....
مینا که پشت فرمون میشینه به منه مچاله شده تو خودم نگاه میکنه و ماشین و روشن میکنه
لب میزنم
بابام کو؟
مینا: سویل با امبولانس رفت باباتم با یه سرباز با ماشینه اونا داره میاد سمت بیمارستان
به بیمارستان که میرسیم دکتر و پرستارا سینا رو تحویل میگیرن و میبرن ماهم مثل ماتم زده ها توی سالن انتظار میمونیم ...
بعداز یک ساعت ونیم طولانی دکتر میاد و رو به ما میگه:
سه تا از دنده هاش شکسته سرشم ده تا بخیه خورد
امروز و فردارو باید تحت نظر باشه
بابا: یعنی حالش خوبه؟
دکتر : اگه شکستگی دنده هاش و با ضرب دیدگیه سرش فاکتور بگیریم بله خوبه...
همگی نفس راحتی میکشیم
دوتا مامور که کنارمون ایستادن همه چیز میپرسن ویاداشت میکنن تا بتونن اون نامردارو دستگیر کنن ...
اما من فقط حرفای بنیامین توی سرم میچرخه ....
من از این ادما میترسم اینا میتونن دست شیطان و از پشت ببندن....
با شنیدن خبر رضایت بخش بودن حال سینا مجید پسر یکی از عموهام وخبر میکنیم تا پیشه سینا بمونه چون بیمارستان دولتی بود ونمیشد که یکی از ماها بمونه باید یه مرد پیشش میموند با اومدن مجید همه با حال بدی راهیه خونه شدیم...
romangram.com | @romangram_com