#پناهم_باش_پارت_108

سینا که با دوتا بستنی توی دستش تقه ای به شیشه سمت من زد بهش نگاه کردم و یکی از بستنی هارو ازش گرفتم نمیدونم توی چشمام چی دیدکه با تعجب پرسید
سینا: خبری شده سارا چشمات دارن میخندن
یعنی خوشحالیم به چشمامم رسیده بود؟
بدون خجالت گفتم ارش و خانواده اش دارن میان اینجا
با تعجب پرسید
سینا: برای خاستگاری؟
برای مسافرت میان اما این کارم تو برنامه هاشون هست
بالذت شروع به خوردن بستنیم کردم مزه همون بستنی ای که با ارش توی کافی شاپ وقتی برای اولین بار باهم قرار گذاشته بودیم زیر زبونم پیچید
مثله همون بستنی خوشمزه بود.....
سینا: پس این بستنی میشه شیرینی ورود خانواده ی اقا ارش...
به خونه که میرسیم دیر وقت شده مستقیم به اتاقم میرم و لباسامو‌عوض میکنم و به سمت حموم میرم
بعداز حموم جلوی اینه میشینم و به خودم‌نگاه میکنم دیگه چیزی از سارای سابق نمونده هیچی....
نا امید از خودم روی تختم دراز میکشم و با فکر به اینکه ارش داره میاد به خواب میرم
اونم خوابی که شاید از معدود دفعاتی باشه که زود خوابم میبره و کابوس نمیبینم....
صبح با صدای مینا بیدار میشم وبهش نگاه میکنم که لبه ی تختم نشسته
مینا: سلام خانمی نزدیکه ظهره نمیخای بیدار شی؟
اروم با صدای خواب الودی میگم امشب اولین شبی بود که بدون کابوس خوابیده بودم
مینا: معذرت میخوام اگه برای داروهات نبود بیدارت نمیکردم
اشکالی نداره دیگه زیادی خوابیدم
مینا: میرم پایین بیا یه چیزی بخور تا بتونی قرصاتو بخوری
باشه ممنون الان میام
بارفتنش شروع میکنم به فکر کردن به اینکه امروز چند شنبه اس؟؟
با به یاد اوردن اینکه دیروز دوشنبه بود میفهمم امروز سه شنبه اس و ارش قرار اخر هفته بیاد اینجا .....
با فکر به ارش و‌اومدنش بلند میشم‌و به سمت دستشویی میرم تا ابی به صورتم بزنم
وارد اشپزخونه که میشم سینارو مشغول اماده کردن گوشت و جوجه میبینم
خبریه؟
سینا: نه‌چه خبری امروز میخام بریم صفا کنیم میخایم برای نهار بریم یه جای دنج و کباب و بزنیم
خوبه هوس کباب کرده بودم
سینا: ببین دل به دل راه داره که میگن همینه
جفتمون به این حرفش میخندیم ........
وقتی همگی اماده توی ماشین هامون نشستیم وبه سمت تفرجگاه شهر حرکت کردیم تقریبا حال همه خوب بود شاید بعد از مدتها بود که اینطور همه خوب بودیم....

romangram.com | @romangram_com