#پناهم_باش_پارت_104

اومدم دایی ببخشید دیر اومدم بخدا اصلا نمیدونستم
اروم زمزمه کرد
دایی: میدونم دخترم بشین کنارم کلی باهات حرف دارم
کنارش که میشنم با دست ضعیفش سعی میکنه دستمو بگیره زود دستش و تو دستم میگیرم وبا اشک به اسطوره ی بچگی ها و نوجونیم لبخند میزنم
این همون مردیه که وقتی رفتارش با دوتا پسر و یه دونه دخترش میدیدم دلم میخاست که کاش منم دخترش بودم
دایی: حلالم کن سارا ببخشم تا بتونم راحت برم
این چه حرفیه دایی؟ مگه شما جز خوبی در حق من کاری کردین که بخوام ببخشمتون
دایی: تونمیدونی سارا تو هیچی نمیدونی اول خیالم و راحت کن که هر چی بگم حلالم میکنی تا منم بهت بگم
باشه دایی هرچی شما بگین حلالتون میکنم خیالتون راحت......
دایی: وقتی جوون بودم یه دختری بود توی کوچه مون با یه نگاه عاشقش شده بودم هر روز علاقه ام بهش بیشتر میشد اما اون دختر وخانواده اش از علاقه ی من خبر نداشتن اینقد وقت و هدر دادم که یه روز خبر نامزدیش رسید عینه دیونه ها شدم حالم اصلا خوب نبود پدر و مادرم برای اینکه فکر اون و از سرم بیرون بیارن از اون کوچه رفتیم بعد از رفتنمون شروع کردن بهم دختر معرفی کردن ..
حالم خوب نبود دوس نداشتم به ناموس مردم چشم داشته باشم پس موافقت کردم و رفتیم برای خواستگاری خونه ی یکی از تاجرای فرش تبریز خانواده ی سرشناس و خوبی بودن دخترشون هم خوشگل بود هم تحصیل کرده
همه چی خیلی زود گذشت و ما به عقد هم در اومدیم یه ماه بعد عقدمون هم عروسی کردیم ورفتیم سر خونه زندگیمون
زن خوبی بود اما دلش میخاست از ایران بره اما من نمیخاستم برم اونم با نارضایتی با این مخالفتم کنار می اومد
وقتی خبر بارداریش و بهم داد حس کردم خوش بخترین مرد روی زمینم
خیلی خوشحال بودم وعلاقه ام بهش صدبرابر شده بود اونم وقتی میدید چطور عینه پروانه دورش میگردم بیخیال خارج رفتن شده و بود ...
زندگیه خوبی داشتیم تا اینکه اون خبر بهم رسید
خانمم پنج ماهش بود که یکی از
دوستای نوجونیمو دیدم که هنوزم توی همون محله ی قدیممون زندگی میکردن نمیدونم چرا بادیدن رضا یاد فاطمه دختر همسایه مون افتاده بودم نتونستم جلوی خودمو بگیرم اخرش از رضا پرسیدم که خانواده ی متولی هنوزم اونجان؟
که رضا یه سطل اب یخ ریخت روسرم با جوابش
بهم گفت که هنوزهم اونجان وتک دخترشون نامزدیش بهم خورده وهنوز ازدواج نکرده
بعد اون روز دیگه دور ور زنم سمیه نمیرفتم ازش فاصله میگرفتم حتی دیگه از بچه ی توی شکمش فاصله میگرفتم این کارام ناراحتش میکرد اما دسته خودم نبود عشقم ازدواج نکرده بود این فکر که میتونم داشته باشمش عین خوره توی مغزم رژه میرفت بالاخره اینقدر تابلو بازی در اوردم که زنم فهمید که من فکرم پیشه یکی دیگه اس......
با پررویی تمام زل زدم تو چشمای زنم وگفتم من میخام باعشقم باشم سمیه ام گفت خبرخوبیه چون منم میخام برم خارج از کشور درسمو ادامه بدم اما این وسط یه بچه بود که ما هیچ کدوم بخاطر زندگیمون نمیتونستیم پیش خودمون نگهش داریم
روزای سختی بود عشق چشمامو کور کرده که حتی از گوشت وخون خودمم میخاستم بگذرم
خانواده ام سعی داشتن کمکمون کنن ونذارن زندگیمون از هم بپاشه اما من همه چیو خراب کرده بودم .....
وقتی دخترمون به دنیا اومد سمیه همونجا توی بیمارستان بچه رو گذاشت و رفت من موندم یه بچه ...
من نمیخاستم عشقم بفهمه من بچه ای دارم من اون بچه رو مانع خوشبختیم میدونستم....
که خواهرم به دادم رسید خواهرم شوهرش مشکل داشت و بچه دار نمیشد پس دخترمو گرفت و ازم دور کردو قسمم داد حالا که نمیخوامش هیچ وقت سراغشو نگیرم گفت حق ندارم توی زندگیش دخالت کنم چون پدرش نیستم چون اگر بودم هزار عشق و فدا میکردم به یه لبخند کوچیک روی لب دخترم ....
کله ام داغ بود وعشق کورم کرده بود قبول کردم و بریدم از دخترم ازدواج کردم و به عشقم رسیدم بچه دارشدم اما همیشه حسرت بغل کردن شنیدن بابا گفتن دخترم توی دلم موند....
حلالم کن سارا ببخشم ببخشم
با چشمای پر از اشک به مرد خوابیده روی تخت روبروم نگاه کردم چی داشت میگفت؟ من حسرت پدری مثل اونو‌میخوردم درحالی که واقعا پدرم بوده؟ چطور میتونسته جلوی من به بچه هاش محبت کنه؟ چطور میتونست شبا راحت بخوابه وقتی من از بی محبتیه پدرم هرشب گریه میکردم؟
چطور میتونست باخانواده اش بره مسافرت وقتی من هیچ وقت حق نداشتم با خانواده ام مسافرت برم؟

romangram.com | @romangram_com