#پناهم_باش_پارت_103

افسردگیم شدیدتر شده بود حتی توی خونه یه کلمه ام حرف نمیزدم تنها جواب تلفنای ارش و میدادم اونم با اره یا نه نه بیشتر
حاله خودمم از وضعیتم بهم میخورد ...
من دقیقا اون روزا مردگی میکردم نه زندگی هیچ چیزی لبخند رو لبم نمی اورد هر ساعت یه بهونه برای گریه کردن پیدا میکردم اما هنوز نمیدونستم روزای از این بدترم در انتظارمه
اوایل تیر ماه بود یا شایدم مرداد که بعد از یک سالو نیم شماره پدر بزرگم روی گوشیم افتاد ومن فقط به شماره پوزخند زدم و جوابشو ندادم دلم ازشون گرفته بود بعد از اینکه از خونشون برگشته بودم سراغمو نگرفته بودن
جواب ندادم تا دوباره زنگ خورد باز به صدای زنگ گوشیم گوش دادم تا صداش قطع شد نمیدونم شاید ده دقیقه بعدش سینا وارد اتاقم شد و گفت
سینا: پاشو سارا باید بریم تبریز
بدون حتی تکون دادن خودم یا نگاه کردنش گفتم
من جایی نمیام چرا بایدبریم تبریز؟
سینا: دایی عباست حالش خوب نیس بیمارستانه میخاد تورو ببینه
سینا من جایی نمیام حال داییم خوبه میشه
بادادی که زد به صورت پر از نگرانیش نگاه کردم
سینا: وقتی میگم باید بریم یعنی باید بریم پاشو سارا وقت نداریم
با بی حالی مانتوو شلواری از کمد بیرون میکشم تن میزنم
شالی برمیدارم و سرم میکنم اصلا هم توجه نمیکنم که این رنگا بهم میان یانه مگه دیگه این چیزا برای من مهمه؟؟؟
وقتی کنار سینا توی ماشین میشینم تا خود تبریز من من میکنه حرفی بزنه اما نمیزنه این حالش نگرانم میکنه
وقتی توی حیاط بیمارستان ماشین و نگه میداره رو به من میکنه ومیگه
سینا: سارا هرچی شنیدی هرچی بهت گفتن فقط ارامشتو حفظ میکنی باشه؟
با گنگی سرمو تکون میدم واز ماشین پیاده میشم....
سینا کنارم می ایسته باهم قدم برمیداریم قلبم به شدت خودشو به قفسه ی سینه ام میکوبه اینکه نمیدونم اینجا چه خبره استرسمو بیشتر میکنه از اسانسور که توی طبقه سوم ایستاده بیرون میایم پدر بزرگم و با دایی علی مومیبینم که جلوی ای سی یو ایستادن سینا جلوتر از من قدم برمیداره و به سمتشون میره پدر بزرگم بادیدنش به اغوش میکشتش انگار که از من میپرسه
که سینا با دستش منو نشون میده
منم عینه یه مجسمه فقط بهشون نگاه میکنم و حتی قدمی به طرفشون برنمیدارم....
پدربزرگم که به طرفم میاد بغلم میکنه بغض میکنم من پدر بزرگ داشتم من دایی داشتم و اون شب نحس تنها بودم
اشکام که روی صورتم میریزه لب میزنم دایی چش شده؟
پدربزرگ: چن ماهی هست فهمیدیم سرطان داره
باتموم شدن حرفش صدای هق هق مردونه اش توی گوشم پیچید
پدربزرگ:میخاد تورو ببینه دخترم برو پیشش
اروم به طرف اتاقی که حدس میزنم دایی توش باشه میرم جلوی درش که می ایستم از شیشه ی در به دایی بیچاره ام که غرق در سیم و دستگاهه به دایی مهربونم که هیچ مویی روی سرش نیس به دایی عزیزم که شاید دیگه چهل کیلو هم نیس نگاه میکنم با دست اشکام و پاک میکنم وقدم به داخل اتاق میذارم
کنارش که میرسم دسته ضعیفشو نوازش میکنم وصداش میزنم
دایی جون
چشم که باز میکنه وبهم خیره میشه لب میزنه
دایی: بالاخره اومدی دخترم؟

romangram.com | @romangram_com