#پناه_اجباری_پارت_91
کارای عمه خانوم رو به نحو احسن انجام دادم ... خونه رو هم تمیز کردم ... درختا هم که آب نمیخواستن ... به گلدونای داخل آب دادم ... غذای عمه خانومم داده بودم ... رفتم توی آشپزخونه ... یکمم از سوپه خوردم ... از هیچی بهتر بود .... حال نداشتم چیزی درست کنم ... از خستگی نا نداشتم تکون بخورم ... سرمو گذاشتم روی میز و چشامو بستم .
با صدای شکستن چیزی از خواب پریدم ... گیج با اطراف نگاه کردم ... با دیدن صدرا اخمام رفت توهم ...
_ من که چیزیم نمیشه جمعشون میکنم ولی به وسایلای خونه اون پیرزن رحم کنید .
بلند شدم و بی توجه بهش شیشه ها رو جمع کردم .
_ راه های آسون تری هم برای بیدار کردن هست .
هیچی نگفتو رفت بیرون . نگاهی به جای خالیش کردمو لبخندی روی لبم نشست ... نمیتونم برم ولی کاری میکنم بندازیم بیرون . شیشه ها رو جمع کردمو کمی از سوپ ظهر بردم و به عمه خانوم دادم ... اومدم پایین ... داشت تلوزیون نگاه میکرد ... ایستادمو گفتم : برای عمه خانوم یه پرستار پیدا کنید .
با بی تفاوتی برگشت سمتمو گفت : به تو ربطی داره ؟
_ نه ولی من فقط آمپولاشو میزنم ، سرمشو تعویض میکنم و بهش غذا میدم . بقیه اش با من نیست .
خواستم برم که خیز برداشت سمتم . بازومو محکم گرفت توی دستش و گفت : اینم جزء وظایفته باید انجام بدی .
_ من کارایی که در توانمه انجام میدم ... به من ربطی نداره عمه خانوم چش میشه
دهنشو باز کرد تا چیزی بگه که صدای زنگ پیچید توی خونه ... سرشو بهم نزدیکتر کرد و گفت : به وقتش به حسابت میرسم ...
منو کشید توی یکی از اتاقا و پرتم کرد داخلش ...
صدرا _ وای به حالت صدات دربیاد .
و درو محکم به هم کوبید ... صدای چرخیدن کلیدو توی قفل شنیدم ... از خوشحالی داشتم با دمم گردو میشکستم ... همش که نباید اون منو اذیت کنه . بلند شدم ... گوشمو چسبوندم به در ... چون به سالن نزدیک بودم راحت میشنیدم صداشونو ... صدای نازک یه زن بود ...
_ صدرا جان تنهایی ؟
romangram.com | @romangram_com