#پناه_اجباری_پارت_65


_ سلام بر بهترین مادر دنیا ...

آویزونش شدم و بوسیدمش ... مامان هم منو بوسید و گفت : چی شده کبکت خروس میخونه ؟

واقعا کبکم خروس میخوند ؟!

نشستم روی صندلی ... باید همین حالا بهش میگفتم ... وقت زیادی نداشتم ...

_ مامان ؟

مامان _ بله ؟

_ مدرسه میخواد بچه ها رو ببره اردو ... شیراز و اصفهان ... میشه منم برم ؟

مامان با تعجب برگشت سمتم ... با لحنی که دلخوری و نارحتی توش موج میزد گفت : تو میفهمی چی میگی ؟! بابات توی زندانه بعد توی میخوای بری خوش بگذرونی ؟! واقعا که ... بابات چقدر نگران توئه بعد تو ....

سرشو با تاسف تکون داد ...

مامان _ به فکر ما هم باش ... بچه نیستی دیگه ... بزرگ شو ...

اشکام جاری شدن ... نه بخاطر اینکه نمیذاره برم ... بخاطر اینکه هنوز منو بچه میبینن ... بخاطر اینکه فکر میکنن من نمیتونم کاری رو بکنم ...

از سرجام بلند شدمو گفتم : ولی من میرم ...

برگشتم که از آشپزخونه برم بیرون که لحن محکم مامان باعث شد سرجام بایستم : خانوم راسا مشفق من به شما اجازه ندادم برید یعنی حق ندارید برید ...

وا رفتم ... ولی من باید میرفتم ...

همون شب بابا زنگ زد ... بهش گفتم و اونم مامانو راضی کرد ... رضایتو داد ولی اصلا باهام حرف نمیزد ... روز اردو هم سهند اومد دنبالم ...

romangram.com | @romangram_com