#پناه_اجباری_پارت_215
بابا _ اومدی بابا ... اومدی راسای بابا ...
دستشو به طرفم دراز کرد ... رفتم سمتش ... خودمو رها کردم توی بغلش ... توی آغوشی که حالا نحیف تر شده بود ... اینبار دلم نمیخواست گریه کنم ... اینبار فقط بغض کرده بودم ... دست بابا رو بوسیدم ... بابا موهامو بوسید ... سرمو بلند کرد ... خجالت میکشیدم نگاش کنم ... خجالت میکشیدم از اینهمه مهربونی ...
بابا _ منتظرت بودم بابا ... چرا این قدر زود اومدی ... مگه مدرسه ات تموم شده ؟
چه راحت داشت بحثو عوض میکرد ...
_ نه بابا ... تموم نشد ولی من اومدم .
بابا _ هنوزم از درس فرار میکنی .
_ نه بخدا ... دلم واستون تنگ شده بود .....
در باز شد ... مامان اومد داخل ...
مامان _ مهمون داریم .
بابا _ کیه ؟
مامان _ پسر مرضیه خانوم و ترنمو تورج .
بابا _ پس بلندم کن بریم ..
مامان رفت سمت بابا ... منم بهشون کمک کردم ... بابا رو گذاشت روی ویلچر . پشتش قرار گرفتم ... مامان درو باز کرد ... رفتیم بیرون ... رفتم سمت پذیرایی ... محمد و ترنمو تورج نشسته بودن کنار هم ... با دیدن ما بلند شدن ...
بابا _ خوش اومدید بشینید ...
و رو به ترنم کردو گفت : خوبی عمو ؟
romangram.com | @romangram_com