#پناه_اجباری_پارت_214


_ بهم هیچی نگفتن ... من میدونم بلایی سر بابا اومده ...

نگاش کردم .

_ ترنم بابا چیزیش بشه من خودمو میکشم .

ترنم _ قربونت برم این حرفو نزن ... عمو چیزیش نیست .

اما خودشم به حرفی که میزد ایمان نداشت ...

محمد واسه ساعت هشت بلیط گرفته بود واسمون ... برای خودشم بلیط گرفته بود ... میخواست باهامون بیاد ... نمیخواست تنها بزاره بریم ... با شنیدن این حرفش لبخند محوی زدم ... خوشحال بودم ... ؟!!!!! نمیدونستم ...

***

از ماشین اومدم پایین .... ترنم هم پشت سرم پیاده شد ... زنگو زدم ... دستم میلرزید ... از تصور چیزهایی که به فکرم میومد قلب فشرده میشد ... صدای تیک باز شدن در ... دستم آروم رفت جلوتر ... ولی مشت شد ... اشکام جاری شدن ... خدایا کمکم کن ... قدم برداشتم ... قدم اول ... دوم ... سوم .. چهارم ... زانوهام داشت سست میشد ... پنجم ... ششم ... صدای خنده رها ... هفتم ...

رها _ من میرم !

ایستادم ... ترنم هم ایستاد ... چشمامو بستم ... صدای دویدنش ... صدای جیغش ... صدای راسا گفتنش ... باعث شد چشمامو باز کنم ... پرید بغلم ... آویزون شد از گردنم ... زانو زدم روی زمین ... محکم چسبوندمش به خودم ...

رها _ فکر کردم رفتی دیگه برنگردی ...

بغضم شکست ... همونجور که رها اویزون بود بهم بلند شدم ... شم تو چشم مامان که کنار در بود شدم ... دستشو به دیوار گرفته بود ... رها آروم اومد پایین ... زانوهای مامان خم شدن ... جوون اومد توی پاهام ... دویدم سمتش ... قبل از اینکه زانوهاش برسه به زمین فرو رفتم توی آغوشش ... دستمو محکم حلقه کردم دور گردنش ... سرمو فرو بردم توی موهاش که حالا جو گندمی شده بود ... آروم دستش پیچید دور کمرم ... منو به خودش بیشتر فشار داد ... آروم با صدایی لرزون گفت : اومدی عروسکم ... اومدی دخترکم .

منو از خودش جدا کرد .... صورتمو گرفت بین دستاش و گفت : خوش اومدی .

اشکامو پاک کرد ... با لبخندی گفت : برو داخل که یکی منتظرته ...

منو وادار به بلند شدن کرد ... بلند شدم ... رفتم داخل ... نگاهی به اطراف خونه کردم ... نگام روی در اتاق بابا ثابت موند ... بی اختیار قدمام سریع تر شد ... بابام بود ... درو باز کردم ... نگاش گره خورد توی نگام ... پاهام سست شدن ... این بابام بود ؟!

romangram.com | @romangram_com