#پناه_اجباری_پارت_213
ترنم بی توجه به حرف اون گفت : به دلت بد راه نده ...
فکری مثل برق از ذهنم گذشت ... من باید برمیگشتم ...
_ من میخوام برم بوشهر .
ترنم یکه ای خوردو گفت : تو هنوز تعطیل نشدی .
_ مرده شور اون مدرسه رو ببرن ... من میخوام برگردم .
ترنم _ باشه عزیزم ... باشه .. آروم باش ...
و کردم به محمد و گفتم : برام بلیط میگیری ؟ برای همین امشب ؟
محمد با بهت داشت نگام میکرد ...
ترنم _ راسا ....
بغضم ترکید _ تروخدا کمکم کنید .. من باید برم .
زانو زدم ... داشتم زار میزدم ... نمیدونم ولی دلشوره داشتم ... میدونستم اتفاقی بدی میفته ...
محمد _ باشه باشه ...
و رو به ترنم گفت : برای توهم بگیرم ؟
ترنم نگاهی به من کردو گفت : نمیتونم تنهاش بزارم .
محمد سوییچشو از روی میز برداشتو رفت بیرون ... ترنم نشست کنارمو سرمو گرفت توی بغلش ... داشت همراه من گریه میکرد ...
romangram.com | @romangram_com