#پناه_اجباری_پارت_216
ترنم _ ممنون عموجان .
توی صداش بغض بود ..
محمد _ مشتاق دیدارتون بودم آقای مشفق .
بابا با لبخندی گفت : ممنون پسرم .
نشستم روی یکی از مبلا ... سرمو انداختم پایین ... بغضمو قورت دادم ... باید این بغضو نگه میداشتم ... باید میشد تنفر ... باید اضافه میشد به اون تنفرام ... باید نگهشون میداشتم ... لازم میشد ... لازمم میشد !
با صدای زنگ از سرجام بلند شدم ... رها از روی میز پرید اینور و داد زد : من میرم !
ایستادم ... خنده ام گرفته بود ..
_ باشه ... مراقب باش نخوری زمین .
کنار در ایستادم ... رها با سرعت رفت سمت در ... بازش کرد ... صدای سهند و سروش بود ... اومدن داخل ... رها اویزون گردن سهند بود .... پشت سرشون سینا و خانومش و طاها هم اومدن ... ازشون دلخور بودم ولی ایستادم ... اومدن داخل ...
_ سلام !
همه شون همزمان بهم نگاه کردن ... لبخندی زدم ... دستمو به طرف سروش که اول از همه اومده بود دراز کردم ... لبخندی زدو باهم روبوسی کردیم ...
سروش _ بابا سرعت عملت خیلی بالاستا !
خندیدمو گفتم : تقصیرشما دوتاست .
رفت داخل ... با سینا و خانومش هم روبوسی کردم ... طاها رو هم بوسیدم ... رفتن داخل ... برگشتم سمت سهند ... همونجا ایستاده بود و نگام میکرد ...
_ چیزی شده ؟
romangram.com | @romangram_com