#پناه_اجباری_پارت_201


دیگه ادامه نداد.معلوم نبود ترنم اینا هم کجان.احتمال میدادم تازه سوار شده باشن یا این که هنوز نوبتشون نشده باشه.چون صف ترن سه برابر صف ماشین و کشتی بود.

سینما هم رفتیم.اونجا هم الکی جیغ میکشیدم و وسط جیغ زدنام پشمک میخوردم.محمد هم فقط به کارای من میخندید.خنده هاش از ته دل بود.دلم نیومد بگم نخند.چی کار کنم دلرحمم دیگه.

کلا بهم خوش گذشته بود .فقط دلم یه بازیه دیگه میخواست که خوشیم تکمیل شه.

_میگم میشه یه بازی دیگه هم بریم.

محمد_البته..فقط اول اون پشمکت رو بخور بعد بریم که من خندم نگیره.

لبخندی زدم و بقیشو خوردم.بعد از تموم شدنش گفتم بریم.راه افتاد.یک راست رفت سمت رنجر و دو تا بلیط گرفت و رفت تو صف.تمام این مدت داشتم با تعجب نگاش میکردم.خب این از کجا فهمید من کدوم بازی رو میخوام؟دیگه علم غیب نداره که دیگه.

_ببخشید میشه بپرسم کی گفت بریم رنجر؟

محمد_من علم غیب دارم.

_جلل خالق

با گفتن این حرف صدای خندش بلند شد .منم خندم گرفته بود.

محمد_نمیخواد شاخ در بیاری.این یکی رو ترنم گفته بود.

_فقط همین یکی رو؟

محمد_نه..پشمک هم اون گفته بود.ولی ماشین رو خودم فهمیدم.

سوار رنجر شدیم.این بار دیگه جیغ هام از روی ترس و هیجان بود.دسته ی صندلی رو سفت گرفته بودم.انقدر فشار داده بودم که دستم درد گرفته بود.یه لحظه دستم از دسته جدا شد.محمد دستمو تو دستش گرفته بود.تلاشی برای بیرون اوردن دستم نکردم.اینجوری حس میکردم یکم از ترسم کم شده.

بالاخره تموم شد.نفسم بند اومده بود.

romangram.com | @romangram_com