#پناه_اجباری_پارت_202
محمد_خب..خوش گذشت؟
_اره.عالی بود..مرسی
داشتم به این فکر میکردم که بعد از جندین وقت بالاخره من هم طعم خوشی رو چشیدم.دوست داشتم اینو.هرچند خیلی زود گذر بود ولی برای من کافی بود..امشب رو دوست داشتم.اگه یه بخششو فاکتور میگرفتیم.چقدر درس خوندم اینا روم تاثیر گذاشته از اصطلاحات پیشرفته استفاده میکنم.به فکرای خودم خندیدم.بالاخره از ته دل خندیدم.
***
آرمان برگشت ... ترنم خوشحال بود ... آرمان بالاخره اعتراف کرده بود ... براشون خوشحال بودم ... برای خوشحالی ترنم خوشحال بودم ...
امتحانامو دادم ... راضی بودم ولی باید بیشتر تلاش میکردم ... باید میدیدم که نتیجه ها چی میشه ... ترنم درگیر درساش بود .. بخاطر من تعطیلی بین ترم هاش رو نرفت بوشهر ... موند پیشم ... محمد هم فعلا توی مرخصی بود ... ترنم اذیتش میکرد که تو چرا نمیری سر زندگیت از دستت راحت شیم ولی اون فقط میخندید ... توی درسا خیلی هوامو داشت ... بعضی مواقع منو ترنمو میبرد بیرون ...
یه بارم رفتیم بیرون واسه تولد برادر زاده محمد لباس بخریم ... پولم داشت ته میکشید ... یه ماه دیگه داشتم ... ولی پولی برام نمیموند ... از اینکه زنگ بزنم به مامان اینا هم خجالت میکشیدم ... باید خرجامو پایین میوردم ...
دیگه کمتر بیرون میرفتم ... بیشتر روی درسا تمرکز میکردم ...
یه هفته مونده به چهارشنبه سوری ... نشسته بودیم توی حیاط .
ترنم _ محمد ؟
محمد درحالی که چشماشو بسته بود گفت : هوم ؟
ترنم _ تو مگه چند وقت مرخصی گرفتی ؟
محمد _ پستم منتقل شده اینجا .
romangram.com | @romangram_com