#پناه_اجباری_پارت_185


برگشت سمت من ... حس کردم نفس راحتی کشید ... لبخند عمیقی زدو گفت : سلام ... خوب هستید ؟

_ ممنون ...

نشستم کنار ترنم که محمد گفت : منو راسا میریم یه میز دیگه میشینیم ... شما راحت حرفاتون رو بزنید ...

ترنم _ ولی محمد ...

محمد نگاش کرد ... ترنم چیزی نگفت ... آروم بلند شدم ... آخه نمیشد ما بلند نشیم ... پشت سر محمد با حرص رفتم ...

محمد _ بعد ترنم همه چیو بهت میگه حرص نخور !

نگاش کردم ... به یه میز اشاره کرد ... نشستم پشتش ... شروع کردم به شکستن مفصلام .. نگام روی آرمان و ترنم بود .

محمد _ باید باهم حرف بزنن ... معلومه همدیگه رودوست دارن .

نگاهمو چرخوندم سمت محمد ... با گوشیش بازی میکرد ... حرصم گرفت ... ای خدا ... نمیشد حالا خاله یه دختر مجرد داشت ؟! بعد با اون میومدیم ... همینه من شانس ندارما .

محمد _ چی میخوری ؟

کوفت !

نگاهی به منو کردم ... اشتها نداشتم ... منو رو کنار زدم ...

_ چیزی میل ندارم !

محمد اخم ظریفی کردو گفت : ظهرم چیزی نخوردی ....

نگاش کردم ... چه با توجه ... خودمم یادم رفته بود ظهر غذا نخوردم .

romangram.com | @romangram_com