#پناه_اجباری_پارت_184
محمد _ نظامی مملکت ! استغفرالله ...
ترنم با خنده گفت : محمد !
محمد _ بابا ندارم !
ترنم _ دروغ ... اونروز داشتی !
محمد _ پیدا کردی بزار .
نگام افتاد به سی دی ... توی جیب پشت صندلی ترنم ... لبخندی روی لبم نشست ... دست بردم ... درش اوردم ... گرفتم طرف ترنم ... باذوق گفت : ایول !
محمد _ بله ....
نگاهشو روی خودم حس کردم ... سرمو برگردوندم سمت بیرون ... به حرکت اطرافم چشم دوختم ... به آسمون سیاه .... به نور چراغا ... چشمامو بستم ... صدای آروم آهنگ باعث شد چشمام گرم شه .
با تکون های آرومی چشمامو باز کردم ... ترنم با دیدن چشم باز من گفت : خوب خوابیدی ؟
لبخندی زدمو گفتم :ببخشید .
لبخندی زدو گفت : بپر پایین که آرمان میکشمتم !
خودش سریع پایین پرید ... اومدم پایین ... محمد ماشینو قفل کرد ... نگاهی به کفشم کردم ... باز شده بود ..
_ شما برید من الان میام !
پامو گرفتم کنار ماشین و شروع به بستنش کردم ... شلوارمو صاف کردمو وارد رستوران شدم ... اطرافو نگاه کردم ... نبودن ... رفتم طبقه دوم ... با دیدن ترنم و محمد رفتم سمتشون ... آرمان پشت به من بود ...
_ سلام !
romangram.com | @romangram_com