#پناه_اجباری_پارت_186
_ گرسنه ام نیست !
محمد _ یه سالاد سفارش بده ... اینجوری ضعف میکنی .
با حرص گفتم : گفتم چیزی نمیخورم !
و نگاهمو ازش گرفتم ... دست مشت شده مو گذاشتم روی پام ... عصبانی بودم ... ولی از چی ؟! خودمم نمیدونستم .
محمد دیگه چیزی نگفت ... غذاشو سفارش داد ... بدون اینکه حتی به من نگاهی کنه مشغول خوردن شد ...
بازی انگری بردز رو اوردم ... بدون اینکه نگاهی به اطرافم کنم مشغول بازی شدم ...
گوشیم از دستم بیرون اومد ... با گیجی به صاحب دست نگاه کردم ...
ترنم _ دو ساعته توی این گوشی چی پیدا کردی ؟
_ ترنم اذیت نکن بده ... داشتم تمومش میکردم ...
ترنم _ خب آفرین ! بلند شو بریم
با تعجب گفتم : کجا ؟
ترنم _ نخیر ... این کلا از مرحله پرته ...
با حرص نگاش کردم ... دستمو کشید و جلوتر از پسرا از رستوران اومدیم بیرون ...
ترنم _ خانوم نگران تنهایی خودشون بودن ... بیچاره محمد فقط نگات میکرد بلکه بیخیال اون گوشی شی حرف بزنی !
_ میخواست نگام نکنه .... میخواست واسه خودش سرگرمی پیدا کنه .
romangram.com | @romangram_com