#پناه_اجباری_پارت_160


بی اراده لبخندی زدم ...

_ ممنون ... سعی میکنم جبران کنم .

محمد _ تو درستو بخون جبران پیشکش ...

با صدای خاله همه رفتیم توی آشپزخونه ... غذا رو خوردیمو هرکی یه طرف رفت .... خاله نذاشت ظرفا رو بشوریم ... منو محمدو فرستاد توی هال تا بهم یاد بده ...

محمد _ اول برو ریاضیتو بیار ...

رفتم سمت اتاق ... چیزایی رو که لازم داشتم رو اوردم ... روبروی محمد نشستم ... چهارزانو نشسته بودم ... کتابو ورق زد ...

_ اینجاست ...

محمد کف دستشو کشید روی تا ورقه ها و گفت : خب ...

و شروع کرد به توضیح دادن مبحث ها ... منم با دقت گوش میدادم تا بیشتر از این مزاحمش نشم ... با تموم شدن هر مبحث چندتا مسئله بهم میداد تا حل کنم ...

_ این چرا اینجوری میشه ؟

دفترمو چرخوند سمت خودش و گفت : کو ... اینو میگی ... نگا ...

دوباره شروع کرد به توضیح دادن ...

محمد _ نگا مثلا اینجا ...

نگاهی به من کردو گفت : بیا اینجا بشین تا لازم نباشه خم شی ... گردنت درد گرفت ...

به کنارش اشاره کرد ... با کمی خجالت رفتم کنارش نشستم ... سعی کردم فاصله مو حفظ کنم ... از یه طرفی چندشم میشد از اینکه اینقدر به پسری که نمیشناختمش نزدیک شم از طرفی هم از فکر خودم خجالت میکشیدم ...

romangram.com | @romangram_com