#پناه_اجباری_پارت_161


محمد _ حواست با منه راسا ؟

نگاش کردم ... با لبخند گفت : بلند شو برو بخواب ... خیلی خسته ای ...

_ نه ... خسته نیستم ...

محمد کتابو آروم زد به سرم و گفت : میدونم .. من میخوام بخوابم ...

و بلند شد ... رفت سمت اتاقش ... کتاب افتاد توی بغلم ... لبخندی روی لبم نشست ... در حالی که جدی بود و حواسش به درس دادن به من بود ولی فهمید که چقدر دوست دارم بخوابم ... با خوشحالی وسایلامو جمع کردمو رفتم سمت اتاق ... روی تخت دراز کشیدم ... با وجود معادلاتی که توی ذهنم بود خیلی زود خوابم برد ...

چشمامو آروم باز کردم ... اتاق تاریک بود ... توی تخت نشستم ... کشو قوسی به بدنم دادم ... موهامو دوباره بستم ... روسریمو کشیدم روی سرم و بلند شدم ... از اتاق اومدم بیرون ... صدایی نمیومد ... رفتم سمت آشپزخونه ... یه لیوان آب خوردم ... از آشپزخونه اومدم بیرون ... از پنجره توی هال دیدم که همه بیرون نشستن ... همه به جز صدرا و با وجود چند نفر دیگه ... بیخیال نشستم و کتابمو که اورده بودم رو گرفتم توی دستم ... فردا امتحان دینو زندگی داشتم ... خیلی بدم میومد از این کتاب ولی مجبور بودم بخونمش ...

با صدای در از جا پریدم ... برگشتم سمت صدا ... صدرا درحالی که داشت با یکی حرف میزد اومد داخل ... انگلیسی حرف میزد ... بابا باکلاس ... بی توجه بهش دوباره مشغول شدم ...

با صدای تورج که داشت با صدرا حر میزد اعصابم ریخت بهم : باز باید بری ؟

صدرا _ چیکار کنم ؟!؟ دوماه دیگه مسابقه است ... بعد من اینجام ...

تورج _ تو که میدونی حال عمه خانوم بده .

صدرا _ نمیتونم بمونم .. نباید بمونم .

تورج _ اونا نمیان تو رو بیرون کنن که ....

صدرا _ دِ همین کارو میکنن ...

تورج _ با خودته ...

صدرا _ تورج یه چیزی پیش روم بزار تا مجبور نباشم برم .

romangram.com | @romangram_com