#پناه_اجباری_پارت_158


صدرا _ نه یکی از راننده هامو میذارم ببره و بیارتش ... مزاحم تو نمیشه ...

شاخ دراورده بودم ... محمد یعنی نمیگه به تو چه ربطی داره .... ولی محمد بیخیال رفت داخل ... خواستم دنبالش برم داخل که صدرا بازومو گرفت ... برگشتم نگاش کردم ...

صدرا _ همین که گفتم میشه فهمیدی ؟

با حرص گفتم : میشه بپرسم چرا ؟

ازش میترسیدم ... ولی الان آروم بود ... و حد امکان نمیتونست با وجود بقیه کاری کنه .

صدرا _ چون من میگم .

بازومو از توی دستش بیرون اوردم ... با شجاعتی که با وجود افراد داخل خونه گرفته بودم گفتم : اختیار من دست خاله و تورجه ... نه تو ... فهمیدی ؟

خواست چیزی بگه که گفتم : اجازه نمیدم بهت باز زندگیمو خراب کنی ... مثل خودش گفتم فهمیدی ؟!

با عصبانیت خواست خیز برداره طرفم که دویدم طرف خونه ... ای به خشکی شانس ... کفشم بندی بود ... تا خواستم خم شم صدرا رسید بهم ... خواست چیزی بگه که با صدای ترنم یه قدم رفت عقبتر ...

ترنم _ به سلام خانوم محصل ...

لبخندی زدمو درحالی که بند کفشمو باز میکردم گفتم : ترنم ...

ترنم _ باز چی شده ؟!

_ امروز حال بچه ها رو گرفتم ...

و کفشمو گذاشتم توی جا کفشی و اومدم داخل ... با صدای بلند سلام دادمو با ترنم رفتیم توی اتاق ... قضیه فهمیدن بچه ها و گزارش من به مدیر رو بهش گفتم ...

ترنم _ خب ؟

romangram.com | @romangram_com