#پناه_اجباری_پارت_157
محمد _ خوبی ؟ خوش میگذره مدرسه ؟
لبخند تلخی زدمو گفتم : تا خوشی رو چی تعبیر کنی ...
هیچی نگفت ... راه افتاد ... منم آروم دنبالش میرفتم ...
محمد _ ماشینم اینجا جا نداشت بردم توی یه کوچه گذاشتم ...
چیزی نگفتم ...
محمد _ چند وقت دیگه درست میشه ... دوست پیدا میکنی ... ما بهت کمک میکنیم .
نگاش کردم ... جلوتر ازم راه میرفت ... پیرهن سیاه و سفیدی پوشیده بود و یه شلوار سیاه .. موهاشم بالا زده بود ... از تیپش خوشم میومد ... سرمو انداختم پایین ... نفس عمیقی کشیدم . به یه آزرا سفید رسید ... بازش کرد ... سوار شدم ... اونم سوار شد بدون هیچ حرفی ماشینو روشن کردو راه افتاد ... منم نگاهمودوختم به بیرون ... هرچی تلاش کردم نتونستم اشکمو مهار کنم ... روی گونه ام سر خوردن ... بدون هیچ ابایی برای ریخته شدن آبرو یا ابهتم ... آبرو ؟!!! ابهت !!! اینا چی بودن میگفتم ... من دیگه چیزی نداشتم زندگی ، دختریم ... همه رو صدرا گرفته بود ... هنوزم بیخیالم نمیشد ... بازم دنبالم بود ... خدایا خلاصم کن از این عذاب ...
محمد _ بهتره گریه نکنی ... فکر میکنن مشکلی پیش اومده ...
اشکامو پاک کردمو از ماشین پایین اومدم ... هنوز دستم به زنگ نرفته بود که در باز شد ... چهره عصبی صدرا پیش چشمام جوون گرفت ...
صدرا _ با محمد اومدی ؟!!
میخواستم بگم به تو ربطی داره !! ولی با صدای محمد هیچی نگفتم : آره ... این چند روز که اینجام میرم دنبالش ...
صدرا نگاهشو به محمد دوخت ...
_ میتونم برم داخل ؟
صدرا کنار رفتو گفت : فردا میام واست سرویس میگیرم ...
محمد _ نمیخواد بابا خودم میبرمش ...
romangram.com | @romangram_com