#پناه_اجباری_پارت_146
خانوم نیازی رفت ...
خانوم فرحبخش با لبخند اومد سمتمو گفت : خودتو معرفی نمیکنی عزیزم ؟
خودمو معرفی کردم ... یه جایی رو بهم نشون داد و گفت : میتونی بری بشینی ...
رفتم سمت همون جا و نشستم ... خانوم فرحبخش شروع کرد به درس دادن ... ادبیات ... دوسش داشتم ... با لبخند به حرفاش گوش میدادم ...
دوتا زنگ بعدی ریاضی و دینو زندگی داشتیم ... اونام عالی بودن ... ساعت یک بود که زنگ خورد ... اومدم بیرون ... من که جایی رو بلد نبودم ... باید چیکار میکردم ؟!
گوشیمو از توی جیبم بیرون اوردم ... شماره ترنمو گرفتم : الو ؟
ترنم _ بله عزیزم ؟
_ من چیکار کنم ؟!
ترنم _ مگه صدرا نیومده دنبالت ؟
_ صدرا ؟!
ترنم _ آره ... با یه بنز سیاه بود ...
نگاهی به اطراف انداختم ... دیدمش ...
_ ولی ترنم نیستش ... شاید نیومده ... آدرس بده خودم میام .
ترنم _ راسا ویسا الان میرسه ...
نگاه به ماشین بود ... پیاده شد ... داشت میومد سمتم ....
romangram.com | @romangram_com