#پناه_اجباری_پارت_145
صدرا_ترنم جان میشه بذاری من باهاش صحبت کنم؟تا شما حاظر شی منم راضیش کردم.
با ترس به ترنم نگاه کردم.ولی معنی نگاهمو نفهمید.لبخندی زد و وسایلش رو برداشت و رفت بیرون.خدایا خب حالا نمیشد در حضور ترنم باهام صحبت کنه؟با ترس نگاش کردم.یه قدم به سمتم برداشت که باعث شد چند قدم برم عقب و با میز تواتم برخورد کنم.قلبم تند میزد.خودم صدای قلبم رو میشنیدم.یه نیشند زد.
_ببین اگه الان کاریت ندارم فقط به خاطر اطرافیانته.مطمئن باش تو اون یه سال رو به هر حال میگذرونی.دلیل اینکه خرج مدرست رو میدم هم اینه که اولا دلم به حالت سوخته و دوما چون با این وضعیتت فقط مدارس غیردولتی اونم با کلی پول بیشتر حاظر میشن ثبت نامت کنن.خودت که وضعیت خانوادت رو میدونی.بهتره دیگه حرفی نشنوم.وگرنه برت میگردونم همون جایی که بودی.
تو تمام این مدت داشتم اشک میریختم.به حال خودم..و حال خانوادم که مجبورم از یه همچین ادم پستی کمک قبول کنن.دلم میخواست میمردم.ای کاش همون موقع همراه با اون بچه رفته بودم...
صدرا_بسه دیگه.همین الان اشکاتو پاک کن ترنم میاد فکر میکنه داشتم شکنجت میدادم.
و رفت بیرون.خب مگه داشتی چی کار میکردی؟غیر از شکنجه بود؟تو این همه مدت.با کارات.با حرفات.سریع اشکام رو پاک کردم.سریع حاظر شدم و رفتم بیرون.ترنم هم حاظر بود.با هم رفتیم .حدود سه چهار تا مدرسه رو چک کردیم.با دیدن کارنامم قبول میکردن که دانش اموزشون باشم اما با دیدن نامه اخراجی...
دیگه کاملا خورد شده بودم.
ترنم خیلی اروم طوری که مثلا من نشنوم به صدرا گفت:این دیگه اخرین مدرسه ایه که تو لیستم هست.تقریبا بهترینش هم هست.فکر نکنم بازم ثبت نامش کنن.اینجوری خیلی اسیب میبینه
خسته تر از اونی بودم که حتی ناراحت شم.بالاخره رفتیم تو.همون رفتار های قبل.سرم رو انداختم پایین و اومدم بیرون.ترنم هم پشت سرم اومد و بغلم کرد.
ترنم_عزیزم ناراحت نباشیا.چیزی که تو این شهر زیاده مدرسه.
سرم رو تکون دادم.بعد از چند لحظه مدیر مدرسه با صدرا اومد بیرون.رو لبای جفتشون خنده بود.مدیر اومد سمتم و گفت:دخترم شما همراه خانم نیازی برین.بهتون کلاستون رو نشون میدن.از فردا هم میتونی بیای سر کلاس.برات کلاس های خصوصی هم میذاریم که مشکلی برای امتحانای ترم نداشته باشی.
فقط یه لبخند کوچیک زدم و دنبال اون خانم که فکر کنم ناظم بود راه افتادم.داشتم به این فکر میکردم که با پول چه کارای دیگه ای میشه کرد...
خانوم نیازی منو برد سمت کلاسمون ... بخاطر پول چقدر باهام مهربون بود ... در زد ... درو باز کردو منو فرستاد داخل ... خودشم اومد داخل ...
نیازی _ خانم فرحبخش ... دانش آموز جدید دارید !
خانوم فرحبخش که بهش میومد خانوم خوبی باشه گفت : ممنون خانوم نیازی ..
romangram.com | @romangram_com