#پناه_اجباری_پارت_141
***
نشستم پیش سفره ... خاله مهوش دیس برنجو گذاشت توی سفره و گفت : بفرمایید ...
ترنم _ خاله مگه محمد نمیاد ؟
خاله _ رفته ماموریت ... چند روز دیگه میاد ...
و رو به صدرا گفت : بخور پسرم .
ترنم واسه خودش کشید و گفت : محمد دبیرستانو ثبت نام کرد ؟
خاله _ باید خود دانش آموز میبود ... حالا محمد میاد میرید ثبت نام میکنید .
خاله رو به من گفت : اینجا دیگه کمتر شیطونی کن تا اخراج نشی عزیز دلم .
سرمو انداختم پایین و گفتم : من بچه خوبی بودم بخاطر یه تهمت اخراجم کردن ...
دیگه کسی چیزی نگفت ... غذا رو خوردیم ... ظرفا رو به هزار زور منو ترنم شستیم ... بعد از شستن ظرفا به بهانه استراحت رفتم توی اتاقی که قرار بود مال من و ترنم باشه ... خط جدیدمو انداختم روی گوشیم و روشنش کردم ... به مامان زنگ زدم ... با رها حرف زدم ... بعد از کمی حرف زدن خوابیدم .
***
_ راسا راسا ...
از خواب پریدم ... ترنم کنارم ایستاده بود ... پتو رو به خودم پیچیدم و گفتم : ها ؟!
romangram.com | @romangram_com