#پناه_اجباری_پارت_136
بابا _ ولی من بهت اطمینان دارم عزیزم .
بغضی جا خوش کرد توی گلوی تنگم ... فشار میداد ... داشت زور میزد ... داشت داد میزد ... داشت سواستفاده هامو به رخم میکشید ... داشت میگفت که خاک تو سرت راسا .. خاک تو سرت که همه چیو خراب کردی ...
با صدای در برگشتیم سمتش ... مامان بود ... خدارو شکر ... سریع بلند شدم و از اتاق زدم بیرون ... بدون هیچ حرفی ... درو بستم ... اشکام جاری شدن ...
_ راسا ؟
سرمو چرخوندم سمتش ... توی نگاش غم بود ... پوزخندی جا خوش کرد روی لبم ...
سهند _ باید باهات حرف بزنم ...
_ ببخشید وقت ندارم ... باید برم وسایلمو جمع کنم ... برم تبریز ... میدونی که چرا ؟!
چشماشو بست ... کلافه دست توی موهاش کشید ... از کنارش رد شدم ... میخواد باهام حرف بزنه ... ؟! مسخره است ...
سهند _ صبر کن راسا ...
بی توجه به حرفش ادامه دادم .. صدای قدمهاشو پشت سرم میشنیدم ... دستم کشیده شد ... عصبی برگشتم سمتش و گفتم : چیه ؟
ملتمس گفت : راسا ...
_ راسا مُرد ... میفهمی مُرد ...
دستمو از دستش کشیدم بیرون ... پشت بهش ایستادم و خواستم برم ... ولی باید خالی میشدم ...برگشتم سمتش ... چشم دوختم توی چشماش .
_ ایندفعه دارم میرم جایی که همه تون میدونید چرا ... دارم میرم تبریز زندگی کنم ... چون شما و بقیه مثل هم فکر میکنید ... چون فکر میکنید ...
حرفمو بریدم ... زیادی نباید میرفتم جلو ...
romangram.com | @romangram_com