#پناه_اجباری_پارت_135


اشکام با شدت بیشتری جاری شدن ... بابا با اخم گفت : باز تو گریه کردی ؟

سرمو گذاشتم روی دستش و گفتم : عاشقتم بابا ...

بابا سرمو بلند کردو گفت : من بیشتر دخترم ...

دستشو آروم کشید به صورتمو گفت : اگه اون خونواده نجاتت نداده بودن داغون میشدم ... خدارو شکر نجاتت دادن ... حتما باید ازشون تشکر کنم ...

_ سهند گفت که بهشون زنگ زده تا بیان خونمون ...

بابا _ کی میان ؟

_ فردا شب .. شماهم عصر مزخص میشید ...

بابا _ پرواز تو کی هستش ؟

_ فردا صبح ...

بابا _ پس نیستی ...

_ نه بابا ...

بابا _ وسایلاتو جمع کردی ؟

_ اوهوم ...

بابا لبخند زدو گفت : مراقب خودت و ترنم باش . شیطونی نکنیدا ...

لبخند تلخی نشست روی لبم ...

romangram.com | @romangram_com