#پناه_اجباری_پارت_137


سهند _ اصلا اونچیزی که فکر میکنی نیست ...

با خشم گفتم : چیه پس ؟! من هنوز چیزی نگفته بودم که جنابعالی توی ذهنت بهم انگ زدی ... هنوز چیزی معلوم نبود ... هنوز نمیدونستید من مردم یا زنده ام ، توی ذهن اون بچه کاشتید که من فراری ام ...

صدام میلرزید ... بلند تر گفتم : آره من فراری .. اگه میدونستم اینجوریه زودتر فرار میکردم ... ولی از یه چیزی خیلی مایوس شدم ... تمام اون مدتی که اونجا بودم دعا میکردم تنها داداشم بیاد دنبالم ... داداشی که خیلی دوسش داشتم ... ولی اون فقط به این فکر میکرده که من فرار کردم .

اشکام جاری شدن ... واقعا بهم فشار وارد شده بود ... اهمیتی به چهره سهند ندادم ... دویدم سمت آسانسور و دکمه شو پشت سر هم فشار دادم ... بغضم ترکید ... سرمو به در آسانسور تکیه دادمو مشتمو زدم توی در ... راسای لعنتی چرا باید این کارو میکردی ؟!

در باز شد ... خودمو انداختم توش ... دکمه همکفو فشار دادم تا در بسته شه ... دیگه از تنهایی نمیترسیدم ... آب از سرم گذشته بود ... حتی اگه اون لعنتی منو پیدا میکرد ... دستمو واسه یه تاکسی بلند کردم ... و آدرس خونه مون رو گفتم ...

بعد از آماده کردن وسایلم به ترنم زنگ زدم ... ساعت دقیق پروازو پرسیدم ... تلفنو گذاشتم روی دستگاه ... خواستم برم سمت آشپزخونه که تلفن زنگ خورد ... رفتم سمتش ...

_ الو ؟

صدایی نیومد ...

_ الو ؟

_ میخوای بری ؟

پاهام سست شد ... یخ بستم ... دستام شل شد ... یک باره جون توی بدنم خالی شد ...

_ راسا خانوم ؟ جواب نمیدی نه ؟

گوشی از توی دستم افتاد ... نتونستم تحمل کنم .. خوردم زمین ... صداشو میشنیدم : خواستم فقط زنگ بزنم بگم که از دست من راحت نمیشی ...

و صدای بوق ادامه اش بود ... دستام افتاده بود کنارم ... حرفش توی سرم منعکس میشد : از دست من راحت نمیشی ...

بغض گلومو گرفت ... اشکام جاری شدن ... داشت راست میگفت ؟! یا میخواست فقط تهدیدم کنه ! نه میخواست تهدیدم کنه ... اون نمیتونست دیگه اذیتم کنه ... آره نمیتونست ... انگار جون اومد توی بدنم .... از سرجام بلند شدمو رفتم توی آشپزخونه ...

romangram.com | @romangram_com