#پناه_اجباری_پارت_120


نگام کرد .

_ نگو که بالاخره نگار رضایت داد ؟!؟

سرشو تکون داد ... سرمو کمی تکون دادم و جیغی از خوشحالی کشیدم ... مرض بگیری تو ..

_ وای سهند خیلی خوشحالم ... ایول . فقط دستم به این نگار نرسه . چقدر مارو حرص داد .

چشمم افتاد به سهند ... داشت با لبخند نگام میکرد ...

_ مبارکه داداش .

همینجوری داشتم خوشحالی میکردم که دردی توی شکمم پیچید ... نتونستم خودمو کنترل کنم ... خم شدم و صدام بلند شد ... سهند با نگرانی پرید طرفم و گفت : چی شدی ؟ حالت خوبه ؟

دستمو فشار دادم روی شکمم و سرمو بلند کردمو گفتم : آره .

سهند جدی شده بود ... نشست کنارمو گفت : این مدت کجا بودی ؟

نگاش کردم .

_ نمیتونم بگم .

با عصبانیت بلند شدو گفت : میدونی توی این مدت چی کشیدیم ! همه به خیال اینکه مرده باشی تموم پزشک قانونی ها و بیمارستانای شیراز و بوشهر و اصفهانو گشتیم .. سینا به پلیس خبر داد ولی اونام خبری ازت پیدا نکردن . دو ماهو نیم توی بی خبری بودیم ... بعد تو کجا بودی نمیدونیم ...

برگشت سمتمو ادامه داد : میدونی سر اون بیچاره ها چی اومد ؟! ما به درک ... مادرت تا مرز سکته رفت . همش میگفت لحظه آخر نبوسیدمش ... میفهمی چه به روز خودش اورد ؟! ببینی نمیشناسیش ... رها که هیچی ... مجبور شدیم واسه اینکه چیزیش نشه ببریمش خونه سینا اینا ... عمو که ...

صداش میلرزید ... بغض نذاشت ادامه بده ... اشکای منم همینجوری میومدن پایین ... اومد سمتمو داد زد : دِ لعنتی بگو کجا بودی !

نگاش کردم ...

romangram.com | @romangram_com