#پناه_اجباری_پارت_119


و خودش پیاده شد ... منم پیاده شدم . جلوی آپارتمانش بودیم ... دلم نمیخواست نشون بدم مشکلی دارم ... همه درد وجودمو به جون خریدم تا سهند متوجه چیزی نشه ... هفت طبقه رو رفتیم بالا ... آسانسوری وجود نداشت ... لبمو به دندون گرفته بودم تا صدام بلند نشه .. بالاخره رسیدیم ... سهند در آپارتمانشو باز کردو کنار ایستاد ... رفتم داخل ... اونم پشت سرم اومد و درو بست ... رفتم سمت یه مبل و آروم نشستم روش ...

سهند _ گرسنه ای ؟

نگاش کردم ... بغض گلومو گرفته بود ... چرا هنوزم لباس سهند تیره بود ... پیرهن طوسی پررنگ و شلوار سیاه .

_ سهند ؟

اومد سمتم و آروم گفت : جانم عزیز دلم ؟

_ بابا ...

بغضم ترکید ... سهند آروم منو کشید توی بغلش و گفت : آروم باش ... چیزی نشده عزیزم .

_ پس تو چرا لباس تیره پوشیدی ؟

با لبخند منو از خودش جدا کردو گفت : چه ربطی داره ... یعنی تو مانتو مشکی بپوشی من باید فکر کنم کسی چیزیش شده ؟!

_ تو فرق داری ... همیشه از رنگهای تیره بدت میومد .

لبخندی زدو گفت : نگار گفته طوسی بهت میاد .

خشکم زد ... این پسره یه چیزیش شده .

_ برو بابا حالا چون دختر خاله من گفته بهت میاد تو باید بپوشی ؟

سرشو انداخت پایین و گفت : بله دیگه .

با تعجب گفتم : سهند ؟ سرتو بلند کن .

romangram.com | @romangram_com