#پناه_اجباری_پارت_121
_ یه غلطی کردم که خودمم موندم توش .
سهند خشکش زد ... داشت با ناباوری نگام میکرد ...
سهند _ راسا ... تو ...
برگشت ....
سهند _ نه امکان نداره .
مغزم فسفر بیشتری سوزوند ... نه سهند داشت به چی فکر میکرد ... از تصورشم مو به تن سیخ شد ... من به میل خودم کاری نکردم ...
_ چیزی که فکر میکنی نیست .
نمیتونستم بگم رفتم دزدی ... نمیخواستم ذهنش نسبت بهم عوض شه ... ولی بهتر از این طرز فکر بود .
_ نمیتونستم تحمل کنم بابا توی زندان باشه ... میخواستم یه جوری کمکش کنم ...
سهند برگشته بود سمتم ... نفس عمیقی کشیدمو ادامه دادم : حتی فکرشم نمیتونستم بکنم برم ... رفتم تا به بابا کمک کنم .
هنوزم نمیتونستم بگم رفتم دزدی .
سهند _ راسا بگو چه خاکی تو سرمون کردی .
_ بخدا چیزی که فکر میکنی نیست .
داد زد : من به چیزی فکر نمیکنم تو حرفتو بزن .
_ نمیخواستم برم ...
romangram.com | @romangram_com